سهگانهای ناتمام؛ چرا دغدغه قصاص در «زندهشور» به نتیجه نرسید؟
محمد تقی زاده
فیلم «زنده شور» ساخته کاظم دانشی، بیگمان یکی از فیلمهای بحثبرانگیز و جسورانه سینمای ایران در مواجهه با یکی از دشوارترین مفاهیم فقهی-اجتماعی، یعنی «قصاص» است. این فیلم را میتوان حلقه آخر از سهگانهای دانست که دغدغههای فیلمساز را درباره قصاص، بخشش و تقابل آنها با روحیات انسانی پی میگیرد؛ دغدغههایی که پیشتر در «بیبدن» و «علفزار» هم ردپای پررنگی داشتند.
دانشی در «زندهشور» صریحتر از قبل، دوربین خود را مستقیم به قلب معرکه میبرد، مواجهه تلخ و بیپرده خانواده مجرم و خانواده مقتول در ساعات منتهی به اجرای حکم اما همین صراحت و انتخاب موقعیت حساس، همان نقطه قوت اولیه و به تناقضی لاینحل برای کل اثر بدل میشود.
فیلم از همان ابتدا، عمق یک تراژدی انسانی را پیش چشم میگذارد. ما نه از میان پرده، که عریان در برابر درد خانواده مرد محکوم به اعدام (امیر جعفری) قرار میگیریم. زاری مادر و خواهر آنچنان با شدت و مدت طولانی به تصویر کشیده میشود که بیش از آنکه بذر همدلی یا تفکر در مخاطب بکارند، او را درگیر نوعی فشار عصبی و فرساینده میکنند. این یکسوم ابتدایی، سنگین و تا حدی زجرآور است، گویی فیلمساز میخواهد تمام وزن ماجرا را یکجا بر دوش بیننده بگذارد. اما این حجم از نمایش رنج، آیا به درک پیچیدگی موقعیت میافزاید یا صرفاً مخاطب را مستأصل میکند؟ به نظر میرسد پاسخ «زندهشور» به این پرسش، بیشتر به سوی گزینه دوم متمایل است.
مشکل اصلی اما در جای دیگری ریشه دارد. دانشی در یک تلاش همزمان، میخواهد از یک سو، قداست و احکام الهی قصاص را به عنوان یک واقعیت دینی محترم بشمارد و از سوی دیگر، با نشان دادن ابعاد انسانی خانواده محکوم، عمیقاً سمپات مخاطب را با آنان برانگیزد. فیلم در یک تقلای ناهمگون، مدام میان این دو سو در حرکت است. این دوگانگی در نماها و به ویژه در دیالوگهای پینگپنگی و بسیار نمایشی فیلم متجلی میشود. گفتوگوها بیشتر شبیه مناظرههای فلسفی-کلامی است که هر طرف، موضع خود را فریاد میزند. این روش، بیاختیار نحوه مواجهه سینمایی افرادی مثل ابراهیم حاتمیکیا با موضوعات ایدئولوژیک (مانند «آژانس شیشهای») را به ذهن متبادر میکند؛ جایی که شخصیتها کمتر آدمهایی با گوشت و خون و بیشتر بلندگوهای ایدهها هستند.
اما آیا میتوان مسائل عمیقاً انسانی و اجتماعیِ پیرامون یک اعدام که ریشه در فقر، تربیت، ساختارهای طبقاتی و روانشناسی فردی و جمعی داردرا صرفاً در قالب یک بحث حقوقی-دینیِ دوطرفه خلاصه کرد؟ «زندهشور» با چسبیدن به این فرمول، در نهایت در میانه میدان گیر میافتد. نه میتواند از موضع قصاص به عنوان یک حکم شرعی دفاعی قانعکنندهورای نمایش باورهای سنتی خانواده مقتول ارائه دهد، و نه میتواند از دلرحمی برای خانواده محکوم، گزارهای فراتر از یک عاطفهگرایی محض استخراج کند. نتیجه، فیلمی است که مدام یکی به نعل میزند و یکی به میخ. به قول معروف، نه خدا را خوش میآید و نه خلق خدا را. این بلاتکلیفی در نهایت به ضرر هر دو سو و به ویژه به ضرر عمق اثر تمام میشود.
کاظم دانشی که از «بیبدن» نشان داده دغدغه و جسارت پرداختن به چنین موضوعات ملتهبی را دارد، در «زندهشور» نتوانست آن دغدغه انسانی اولیه را به یک پرداخت سینمایی دقیق، موشکافانه و چندلایه تبدیل کند. فیلم در گردابی از احساسات نمایشیِ شدید و گفتوگوهای ایدئولوژیک غرق میشود و فرصت نمییابد تا از لاک این تقابل سیاه و سفید (که در نهایت به خاکستری نامشخص میرسد) خارج شود و لایههای پنهان ماجرا را که میتوانست همان دغدغه اصلی فیلمساز باشد بکاود.
«زندهشور» در نهایت یک موقعیت دراماتیک قوی را به یک تجربه سینمایی خستهکننده و نفسگیر تبدیل میکند. فیلم اگرچه در نیت قابل احترام است و سعی دارد صدای همه طرفهای یک دعوا را بشنود، اما در عمل، تنها پژواکی از همان صداها باقی میماند، بدون اینکه بتواند تحلیل تازهای ارائه دهد یا مخاطب را از منظر تازهای به مسئله نگاه کند. این شاید بزرگترین ضعف فیلم باشد: ایستادن در میانه میدانی که هرگز نمیتوان از آن بیرون آمد و تنها میتوان در آن، به نمایشی تلخ و تکرارشونده از یک درد همیشگی پرداخت.