فرسودگی اتوپیا در جامعه ایرانی/ آیا این جامعه هنوز اتوپیا میسازد؟
سامان فریدونی - دکتری علوم سیاسی
«جامعهای که نتواند برای خودش اتوپیا بسازد، جامعهای مرده است» این جملهٔ ارنست بلوخ، فیلسوف آلمانیِ فلسفهٔ امید، نه یک استعارهٔ شاعرانه و نه صرفاً داوری ای اخلاقی درباره وضعیت جوامع انسانی بلکه تعریفی فلسفی از نسبت جامعه با حیات تاریخی خود به دست میدهد. از نظر بلوخ، جامعه زمانی زنده است که بتواند آیندهای متفاوت از اکنون را تصور کند؛ آیندهای که هنوز محقق نشده، اما در تخیل جمعی حضور دارد و کنش اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را معنا میبخشد. اتوپیا در این معنا نه نقشهای دقیق از فردا، بلکه افقی است که امکان تغییر را قابل تصور میکند و جامعه را از فرو رفتن در تکرار اکنون نجات میدهد. جامعهای که توان تولید روایتهای اتوپیایی برای خود را از دست بدهد، حتی اگر از نظر نهادی و زیستی پابرجا باشد، از درون دچار نوعی مرگ تاریخی میشود؛ مرگی که در آن، آینده تعطیل میشود و زندگی اجتماعی به مدیریت روزمرهٔ اکنون تقلیل مییابد.
بلوخ با طرح مفهوم «نه-هنوز» نشان میدهد که حیات اجتماعی همواره با افقهایی تعریف میشود که هنوز محقق نشدهاند. این افقها در قالب روایتها، آرمانها و تصویرهای جمعی از فردای بهتر شکل میگیرند و به کنش سیاسی و فرهنگی جهت میدهند. در نبود چنین افقهایی، جامعه دیگر خود را به مثابه سوژهٔ تاریخ درک نمیکند، بلکه به مجموعهای از افراد بدل میشود که صرفاً در حال واکنش به فشارها و بحرانها هستند. به همین معناست که میتوان گفت یکی از بنیادیترین نشانههای زنده بودن یک جامعه، توانایی آن در ساختن اتوپیاست؛ نه بهعنوان رؤیایی دستنیافتنی، بلکه بهمثابه روایتی مشترک که امکان دگرگونی را زنده نگه میدارد.
این ایده تنها به بلوخ محدود نمیشود. در سنت فلسفهٔ معاصر نیز، هرچند با زبانها و چارچوبهای نظری متفاوت، بر پیوند میان حیات اجتماعی و افق آینده تأکید شده است. فوکو در تحلیلهای خود نشان میدهد که وقتی قدرت صرفاً در قالب نظم، انضباط و مدیریت زندگی روزمره عمل میکند، تخیل جمعی تحلیل میرود و جامعه در اکنون منجمد میشود. بدیو نیز سیاست زنده را مشروط به گسست از وضعیت موجود و وفاداری به امکانهای نو میداند؛ امکانی که بدون نوعی افق اتوپیایی اساساً قابل تصور نیست. از این منظر، پرسش از اتوپیا، پرسش از حیات یا فرسودگی تاریخی جامعه است.
بر همین اساس، طرح این پرسش درباره جامعه ایرانی اهمیت مییابد: آیا جامعهای که سالهاست با بحرانهای اقتصادی، تحریمهای گسترده، محدودیتهای سیاسی و فرسایش فرهنگی دستوپنجه نرم میکند، هنوز قادر است برای خود آیندهای مشترک و آرمانمند تصور کند؟ یا آنگونه که نشانهها گواهی میدهند، افقهای جمعی جای خود را به امیدهای فردی و کوتاهمدت دادهاند؟ این پرسش پرسشی صرفاً نظری نیست، بلکه مستقیماً به تجربهٔ زیستهٔ شهروندان ایرانی گره خورده است.
اقتصاد ایران در دهههای اخیر بهگونهای پیش رفته که افق برنامهریزی بلندمدت را بهشدت محدود کرده است. تورم افسار گسیخته، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و گسترش نابرابری، زندگی روزمره را به میدان مدیریت اضطرار بدل کردهاند. در چنین شرایطی، تصور آیندهای جمعی دشوار میشود و اتوپیا به رؤیاهایی فردی همچون داشتن مسکن، مهاجرت، یا صرفاً حفظ سطحی حداقلی از رفاه تقلیل می یابد و جامعهای که ناچار است تمام انرژی خود را صرف بقا کند، کمتر میتواند به ساختن افقهای مشترک بیندیشد.
این وضعیت بر سیاست نیز تأثیر گذاشته است. سیاست، بهجای آنکه عرصهٔ طراحی آینده و تحقق عدالت باشد، بیش از پیش به حوزهٔ مدیریت بحران و کنترل پیامدها فروکاسته شده است. تحریمها و انسدادهای ساختاری، امکان گفتوگوی معنادار درباره آینده را محدود کرده و سیاست را از پروژهای معطوف به تغییر، به ابزاری برای تدوام وضع موجود بدل ساخته است. در چنین فضایی، سیاست دیگر حامل اتوپیا نیست و جامعه نیز آن را نه بهعنوان امکان، بلکه به مثابه منبع اضطراب و بی ثباتی تجربه می کند.
فرسایش تخیل جمعی را می توان در عرصهٔ فرهنگ و هنر نیز مشاهده کرد. روایتهای غالب، بیش از آنکه متوجه تصویرسازی از آینده باشند در گذشته یا اکنون متوقف ماندهاند. نوستالژی، طنز تلخ و نقدهای موقعیتی جای روایتهای آرمان مند را گرفتهاند. این به آن معنا نیست که اعتراض یا نقد از میان رفته است، بلکه نشان می دهد اعتراضها اغلب فاقد چشماندازی مشترک از آن چیزی هستند که قرار است جایگزین وضع موجود شود. جامعه میداند چه نمیخواهد، اما کمتر میداند چه میخواهد.
با این حال، تقلیل جامعه ایرانی به جامعهای کاملاً مرده، تصویری سادهانگارانه خواهد بود. انرژی اجتماعی، ظرفیت اعتراض و اشکال متنوع کنش فرهنگی همچنان وجود دارند. کنشهای هنری و واکنشهای جمعی به بحرانها حتی در فضای مجازی نشان میدهند که جامعه هنوز از درون تهی نشده است. آنچه بیش از هر چیز غایب است، پیوند میان این انرژیها و یک افق اتوپیایی مشترک است؛ افقی که بتواند کنشهای پراکنده را به پروژهای جمعی بدل کند.
از این منظر، جامعه ایرانی را میتوان جامعهای در وضعیت تعلیق دانست؛ نه کاملاً زنده به معنای بلوخی کلمه و نه مرده به معنای پایان تاریخ. اتوپیاهای جمعی فروپاشیدهاند و جای خود را به امیدهای فردی و حداقلی دادهاند، اما امکان بازسازی تخیل جمعی همچنان وجود دارد. این بازسازی نه از مسیر شعار، بلکه از دل پیوند دوبارهٔ سیاست، فرهنگ و اقتصاد با افقهای آینده محور ممکن است.
در نهایت، پرسش از زنده یا مرده بودن جامعه ایرانی، پرسشی درباره توان آن در ساختن آینده است. جامعه ای که نتواند آیندهای متفاوت را تصور کند، ناگزیر در اکنون منجمد میشود و تاریخ را نمیسازد، بلکه تحمل میکند. بازگشت اتوپیا به معنای بازگشت خیالپردازی نیست، بلکه احیای توان جامعه برای تصور امکانهای نو است. اگر چنین توانی دوباره فعال شود، میتوان از زنده بودن جامعه سخن گفت؛ اگر نه، جامعه در مسیر همان مرگی قرار میگیرد که بلوخ آن را هشدار میداد.