از سعدآباد تا اسلامآباد
میانجیگری در روابط ایران و آمریکا، روایتی طولانی و چندلایه بوده که از ابتدای دهه ۱۳۸۰ تا امروز، کشورهای زیادی از خاورمیانه و آسیا تا آفریقا و اروپا را دربرگرفته است. ورود این بازیگران، بازتابی از خلأ اعتماد و پیچیدگی شکافهای موجود میان تهران و واشنگتن است.
دنیای اقتصاد در گزارشی نوشت:
میانجیگری در روابط ایران و آمریکا، روایتی طولانی و چندلایه بوده که از ابتدای دهه ۱۳۸۰ تا امروز، کشورهای زیادی از خاورمیانه و آسیا تا آفریقا و اروپا را دربرگرفته است. ورود این بازیگران، بازتابی از خلأ اعتماد و پیچیدگی شکافهای موجود میان تهران و واشنگتن است.
میانجیگری در روابط پرتنش ایران و ایالات متحده، روایتی طولانی، پیچیده و چند لایه است که از ابتدای دهه ۱۳۸۰ شمسی تا امروز، فراز و فرودهای متعددی را تجربه و نام کشورهای مختلفی از خاورمیانه و آسیا تا آفریقا و اروپا را ثبت کرده است. این مسیر را نمیتوان صرفا به مجموعهای از تلاشهای دیپلماتیک فروکاست، بلکه باید آن را در چارچوبی گستردهتر از تحولات نظام بینالملل، تغییرات در موازنه قدرت منطقهای و نیز ماهیت ساختاری اختلافات تهران و واشنگتن تحلیل کرد. از این منظر، ورود بازیگران مختلف به نقش میانجی، بیش از آنکه نشاندهنده ظرفیت بالای آنها برای حل بحران باشد، بازتابی از خلأ اعتماد و پیچیدگی شکافهای موجود میان ایران و آمریکا بوده است.
آغاز این مسیر را میتوان از سال ۱۳۸۲ و در مذاکرات سعدآباد تهران جست و جو کرد؛ جایی که تروئیکای اروپایی شامل آلمان، فرانسه و بریتانیا تلاش کردند با ورود به پرونده هستهای ایران، از تشدید تنش میان تهران و واشنگتن جلوگیری کنند. این مذاکرات در فضایی شکل گرفت که ایالات متحده پس از حمله به عراق، در اوج قدرت هژمونیک اجماعساز خود در سطح بینالمللی قرار داشت و ایران نیز در تلاش بود با مدیریت بحران، از ورود به یک تقابل مستقیم اجتناب کند. اروپاییها در این مقطع، بیش از آنکه نقش میانجی به معنای کلاسیک را ایفا کنند، در جایگاه واسطهای قرار گرفتند که پیامها را منتقل میکرد و میکوشید چارچوبی برای گفتوگو فراهم آورد. با این حال، محدودیتهای ساختاری قدرت اروپا و وابستگی امنیتی آن به آمریکا، موجب شد این تلاشها نتواند به توافق پایدار منجر شود.
در ادامه این روند، مذاکراتی در قالبهای مختلف در سالهای بعد شکل گرفت که از جمله آنها میتوان به نشستهای ژنو 1 تا 3، استانبول 1 و 2، بغداد، مسکو و آلماتی 1 و 2 در فاصله سالهای 1387 تا 1391 اشاره کرد. این مذاکرات که با حضور گروه 1+5 برگزار میشد، تلاشی برای ایجاد یک چارچوب چندجانبه جهت حلوفصل بحران هستهای بود. در اینجا نیز کشورهایی مانند روسیه و چین در کنار قدرتهای اروپایی حضور داشتند، اما واقعیت آن بود که وزن اصلی تصمیمگیری همچنان در دست واشنگتن باقی مانده بود. این عدم توازن، کارآمدی میانجیگری را کاهش میداد، چراکه هرگونه ابتکار نیازمند پذیرش آمریکا بود و سایر بازیگران عملا در نقش تسهیلگر باقی میماندند. موضوعی که در توافق سال 1389 با حضور ترکیه و برزیل در تهران بهعنوان دو میانجی و تسهیلگر مجددا منعکس شد و با وجود صدور بیانیه تهران، در نهایت با مخالفت آمریکا و تروئیکای اروپایی مواجه شد.
اما ورود عمان به این معادله در سال ۱۳۹۰ نقطه عطفی در روند میانجیگری محسوب میشود. مسقط با بهرهگیری از روابط متوازن خود با تهران و واشنگتن، توانست زمینهساز گفتوگوهای محرمانهای شود که بعدها به مذاکرات رسمی در ژنو 1 و 2 و وینهای چندگانه و در نهایت توافق برجام در سال ۲۰۱۵ انجامید. ویژگی مهم نقش عمان، نه صرفا انتقال پیام، بلکه ایجاد فضایی امن و مبتنی بر اعتماد نسبی برای گفتوگو بود. با این حال، حتی در اینجا نیز نمیتوان از یک ابتکار مستقل سخن گفت، بلکه عمان بستری را فراهم کرد که دو طرف بتوانند مستقیما وارد تعامل شوند. در واقع یکی از دلایل موفقیت این مذاکرات نه الزاما نقش عمان، بلکه اراده ایران و آمریکا در آن مقطع برای دستیابی به مذاکرات نتیجه محور و مبتنی بر بده-بستان بود.
توافق برجام در سال ۲۰۱۵ را میتوان اوج موفقیت این روند دانست، اما این موفقیت نیز شکننده بود و با خروج آمریکا از توافق در سال ۲۰۱۸، بار دیگر چرخه میانجیگریها آغاز شد. در این دوره، فهرست کشورهایی که تلاش کردند نقش واسطه را ایفا کنند، به شکل قابلتوجهی گسترش یافت. ژاپن با سفر نخستوزیر خود به تهران، تلاش کرد کانالی برای کاهش تنش ایجاد کند. فرانسه نیز با ارائه طرحهایی برای حفظ برجام و کاهش تحریمها، وارد میدان شد. نروژ در سکوت دیپلماتیک خود کوشید بستر گفتوگوهای غیررسمی را فراهم کند. اما این وضعیت معلق تا پایاندوره اول ریاستجمهوری ترامپ حفظ شد. در ادامه و در سال 2021 و در دولت بایدن، بار دیگر عمان به عنوان بازیگری قابل اعتماد وارد صحنه شد و در کنار آن، کشورهایی مانند قطر و امارات نیز تلاش کردند با استفاده از روابط خود با دو طرف، نقش میانجی را ایفا کنند. اما این گفتوگوها در وین به نتیجهای نرسید و در دولت بایدن مسکوت ماند. با بازگشت دوباره ترامپ و رونمایی از پروژه فشار حداکثری مجددا زمینه برای بازگشت به میز مذاکره در مسقطهای چندگانه و ایتالیای 1 و 2 فراهم شد که در نهایت منجر به جنگ 12 روزه شد.
با اعلان آتشبس مجددا ژنو به عنوان محل برگزاری برخی گفتوگوها با اروپاییها تبدیل شد که به زعم برخی نمادی از تلاشهای چندجانبه برای احیای دیپلماسی بود بدون اینکه اساسا به چنین نتیجهای با توجه به رویکرد ترامپ تبدیل شود. مجددا و در اواخر بهمن 1404 بار دیگر با تسهیلگری ترکیه و همزمان مصر و عربستان و پاکستان، مسقط 1 و 2 زمینه ساز مذاکرات ایران و آمریکا شد که از دل آن البته جنگ 40 روزه پدیدار شد. مجددا و بر اساس الگوی تکراری مذاکره-جنگ-آتشبس، قرعه فال به نام دولت پاکستان زده شد و اسلامآباد به میزبان مذاکرات مستقیم ایران و آمریکا تبدیل شد که البته تا لحظه تنظیم این نوشتار، میانجیگری همچنان در وضعیت نه جنگ- نه صلح در جریان است. در روزهای گذشته و پس از سفر وزیر خارجه ایران به مسکو، کرملین نیز مجددا اعلام کرد که آماده میانجیگری است تا با بهرهگیری از روابط خود با تهران و رقابت راهبردی با واشنگتن، نقشی در این معادله ایفا کند.
چرایی میانجیگری بینتیجه - میانجیگران خسته
با این حال، پرسش اساسی این است که چرا این حجم گسترده از میانجیگری، به نتایج پایدار و قابل اتکا منجر نشده است. پاسخ را باید در چند سطح مورد بررسی قرار داد. نخست، جایگاه و ظرفیت کشورهایی که وارد این نقش شدهاند، اغلب محدود بوده است. بسیاری از این کشورها، فاقد اهرمهای فشار لازم برای وادار کردن طرفین به پذیرش توافق بودهاند و در نتیجه، نقش آنها به انتقال پیام و تسهیل گفتوگو محدود شده است.
دوم، اختلافات میان ایران و آمریکا ماهیتی عمیقا ساختاری دارد. این اختلافات صرفا به پرونده هستهای محدود نمیشود، بلکه شامل مسائل گستردهتری مانند نقش منطقهای ایران، نظام تحریمها و حتی اختلاف در درک از نظم بینالمللی است. در چنین شرایطی، میانجیگری نمیتواند به تنهایی راهگشا باشد، چرا که حل این اختلافات نیازمند تغییرات اساسی در رویکردهای راهبردی دو طرف است. سوم، بسیاری از این میانجیگران خود دارای ملاحظات و محدودیتهایی هستند که بر عملکرد آنها تاثیر میگذارد. برای مثال، کشورهای اروپایی به دلیل وابستگی به آمریکا، نمیتوانند کاملا مستقل عمل کنند. کشورهای منطقهای نیز به دلیل رقابتهای ژئوپلیتیک و دنبالهروی سخت تا نرم از آمریکا، از منظر ایران بهعنوان بازیگرانی بیطرف نگریسته نمیشوند. حتی بازیگرانی مانند روسیه نیز که تلاش کردهاند نقش فعال تری ایفا کنند، به دلیل منافع خاص خود، نمیتوانند به عنوان میانجی بیطرف تلقی شوند.
در نهایت، باید توجه داشت که میانجیگری در این پرونده، بیش از آنکه فرآیندی برای حل و فصل نهایی بحران باشد، به ابزاری برای مدیریت تنش تبدیل شده است. کشورها وارد این عرصه میشوند تا از تشدید بحران جلوگیری کنند، نه لزوما برای حل ریشهای آن. به همین دلیل است که این تلاشها اغلب به نتایجی موقت و شکننده منجر میشود و با تغییر شرایط، بار دیگر نیاز به میانجیگری احساس میشود. در جمع بندی میتوان گفت که مسیر میانجیگری میان ایران و آمریکا از سعدآباد تا اسلامآباد، بازتابی از پیچیدگیهای یک رابطه پرتنش و چند بعدی است. این مسیر نشان میدهد که بدون اراده سیاسی قوی از سوی دو طرف و بدون پرداختن به ریشههای ساختاری اختلافات، حتی گستردهترین تلاشهای دیپلماتیک نیز نمیتواند به توافقی پایدار منجر شود. در چنین شرایطی، نقش میانجیگران؛ هرچند مهم، اما محدود باقی میماند و بیشتر در خدمت مدیریت بحران قرار میگیرد تا حل آن.
