پاسخی به اخلاق مراقبت
جواد مجابی را معمولا با شعر، داستان، طنز، نقد هنرهای تجسمی و روزنامهنگاری میشناسیم؛ اما در این گفتوگو، وقتی از روزهای بستریشدن در بیمارستان ایرانمهر و نقاشیهای مجموعه «شبهای سفید بیمارستان» حرف میزند، جملهای میگوید که انگار همه این مسیرهای پراکنده را به یک ریشه برمیگرداند: «من ذاتا نقاشم».
روزنامه شرق گفت و گوئی را با جواد مجابی منتشر کرده است:
جواد مجابی را معمولا با شعر، داستان، طنز، نقد هنرهای تجسمی و روزنامهنگاری میشناسیم؛ اما در این گفتوگو، وقتی از روزهای بستریشدن در بیمارستان ایرانمهر و نقاشیهای مجموعه «شبهای سفید بیمارستان» حرف میزند، جملهای میگوید که انگار همه این مسیرهای پراکنده را به یک ریشه برمیگرداند: «من ذاتا نقاشم». مجابی در بیمارستان، در شبهایی که خوابش نمیبرد، با کاغذهای بزرگ و ماژیک کار کرد؛ در حالی که دستش به دستگاه وصل بود و همراهش درِ ماژیکها را برایش باز میکرد. او میگوید فکر کرده بود اگر نقاشی کند حالش خوش خواهد بود، و بعدها این تجربه را شفابخش دانست. این گفتوگو روایتی است از بازگشت هنرمند به تصویر؛ از بدن آسیبدیده، ذهنِ همچنان فعال، شأن فرهنگی بیمارستان و هنری که در لحظه ناخوشی هم از ادامهدادن دست نمیکشد. مهم نیست نویسنده باشی یا نقاش یا موزیسین؛ در اوج درد، تنها راه نجات خلقکردن است. جواد مجابی در ۸۷ سالگی و در بستر بیمارستان بیش از همیشه خود را نقاش میداند. بهطوریکه میگوید: «تمام انرژی ذهنم و توأمان دردهایم، از طریق تصویر خارج میشوند»، و همچنان معترض جدی است به وضعیت مواجهه با هنرمندان و نویسندگان و میگوید: «هیچکس در این دنیای پر از فقر و مسکنت حق ندارد برای دیگری تعیین تکلیف کند».
اگر موافق باشید از تجربه بیماری و جراحی شروع کنیم؛ وقتی پزشکان گفتند عمل تنها راه علاج است، شما این تصمیم را چطور پذیرفتید؟
جواد مجابی: خوشبختانه تنها راه علاج بود و چاره نبود. بهخصوص که دو دوست پزشک بسیار مطمئن و امین گفتند لازم است.
خود تجربه بیماری و جراحی، بیش از آنکه بعدا فهمیدید، در لحظه چقدر برایتان سخت بود؟
جواد مجابی: خیلی. دکتر خسرو پارسا و نجلرحیم از دوستان قدیمی من هستند. دو جراح دیگر هم رسیدگی کردند. من دو سال با این افراد در جلسات نوروساینس همکاری داشتم و گاهی در بخشهای ادبی کمک میکردم.
و نقاشی که این سالها بیشتر به آن مبادرت دارید، به آنجا هم سرایت کرد؟
جواد مجابی: این روزها عمده کارم نقاشیکشیدن شده است، موضوعی که شاید پیش از این آنقدر جدی نبود برایم. این اولین تصویری است که امروز از شاهرودی در ذهنم آمد و روی کاغذ آوردمش. (تصویر شاهرودی را روی کاغذ نشانم میدهد) مرد خیلی خوشقیافهای با صدای فاخر و موی قرمز بود. آن زمان موی قرمز خیلی خطرناک بود. جامعه تحمل نمیکرد.
ناستین مجابی، همسر جواد مجابی: میگفتند اینها شیطان هستند.
جواد مجابی: البته خواسته بود موهایش را رنگ کند و اندازهها اشتباه شده بود و رنگ مویش قرمز شده بود. شاهرودی به این چیزها اهمیت نمیداد. خیلی مرد آزاده و شنگولی بود. میگفت من که صدا و هیکلم از شاملو بهتر است، شعرهایم هم همینطور، چرا او مشهور شده و من نه. (با لبخند) مشکلش این بود. میگفتم استاد چرا خودت را با شاملو مقایسه میکنی. شاملو خودش را با هیچکس مقایسه نکرده و کار خودش را میکند. یکی از ویژگیهای خوب شاملو این بود که خودش را با کسی مقایسه نمیکرد، چه نیما آن بالا باشد، چه فردوسی. گاهی هم لج میکرد و حرفهایی راجع به سعدی و فردوسی میگفت. شاملو در ادبیات ایران به دو نفر بهشدت مدیون است: لحن حماسی را از فردوسی گرفته؛ عشق زمینیِ ملموس و مشخص را از سعدی. به سعدی با توهین گفته بود: بزرگمردی کوچک.
این حمله شاملو به سعدی را میشود از جنس طغیان عاشقانه علیه پدران ادبی دانست؛ یعنی نوعی شیفتگی پنهان پشت اعتراض؟
جواد مجابی: شاید. ولی این طغیان بچهها علیه بزرگترها شده. لحن حماسی که دارد به پای فردوسی نمیرسد ـ نه اینکه باید برسد ـ هیچ شاعری در این سطح نداریم. حتی رودکی: «بوی جوی مولیان آید همی».
در آن وضعیت بیمارستانی، چه چیزی ناگهان شما را به سمت نقاشی برد؛ بازیگوشی هنرمندانه یا رفع بیحوصلگی؟
جواد مجابی: پررویی. دیوانگی.
این میل به نقاشی برای شما امر تازهای نیست؛ اما در بیمارستان هم یک عادت روزانه و پناه ذهنی بوده است. ریشهاش کجاست؟
جواد مجابی: من از سال پنجم، ششم زندگیام در روستا بودم و رفیق و همبازی نداشتم. در ۱۳۲۴ یک بچه بدون همبازی بودم. در پستخانه بودم که پر از کاغذ و لوازمالتحریر بود و من با اینها کار میکردم. مثل همه بچهها شروع کردم به نقاشیکردن. پیکاسو و کاندینسکی، دو نابغه، میگفتند ما به گرد پای بچهها نمیرسیم. بچهها آنقدر آزاد و زیبا با خطوط بازی میکنند که ما نمیتوانیم. ما دانش داریم که همین پدر ما را درمیآورد. بزرگتر که شدم ۱۰ سالی نقاشی کردم. برادرم هم تا حدی از من نقاشی را یاد گرفت. البته او صاحب استعداد فطری بود. من نصفهنیمه چیزهایی داشتم. حسین مجابی، برادرم، نقاش درجهیک بود و خیلیها گفتند که نابغه است. ما با هم باریکههای کاغذ را چسب میزدیم. اینجا رستم حرکت میکرد، میآمد به طرف جنگ سهراب، سهراب از این طرف میآمد به طرف رستم و این وسط جنگ میشد. تا این حد؛ حتی بهجای اینکه سر مزرعه بروم ـ بنیهاش را هم نداشتم ـ عشق من به نقاشی تا همین امروز ادامه پیدا کرده است. الان که سالهاست نویسنده هستم، وقتی کارم با کامپیوتر تمام میشود نقاشی میکنم. تمام انرژیای که در ذهن من مانده، برای بیان خیالاتم نسبت به پیرامون، از طریق تصاویر میآید. من حدود هزار طرح انتخابشده دارم. دورهای هم رنگروغن کار کردم ولی نخواستم بهعنوان نقاش مطرح شوم. خواستم بهعنوان شاعر شناخته شوم. شاعربودن در ایران افتخار است. ما ایرانیان منسوب به شعر هستیم و شاعربودن مقام بزرگی است که از زبان مردم سخن میگوید و این مقامی است که هرکسی حق ندارد بگوید من شاعر هستم.
پس از نظر شما شاعرشدن صرفا تسلط بر وزن و قافیه نیست؛ رسیدن به مقامی است که شاعر بتواند زبان جمعی مردم شود؟
جواد مجابی: بله. شاملو و اخوان زبان مردم هستند. شاید نیما به اندازه شاملو و اخوان نباشد. فروغ صدای زنهای ایران است که خیلی مهم است. مهارتِ بالا و پایینکردن چند قافیه که نشد شعر. اینکه بتوانی جهان درونیِ گسترده، عوالم و خیالات خودت را به ذهنهای دیگران تسری بدهی اهمیت دارد وگرنه بقیهاش مهارت است؛ مهارت، استادکاری و صنعتگری. به قول حافظ: «استاد سخن سعدی است نزد همهکس اما/ دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو» سالها بعد پشیمان میشود که به سعدی میگفت استاد سخن. به قول یکی از بچهها قپههای سعدی را میکند و از آن مقام خلعش میکند. «آن را که خواندی استاد گر بنگری به تحقیق/ صنعتگری است اما طبع روان ندارد» این صنعتگری است، خیلی مهم است. صنعتگریکردن در هنر امر رایج است. «صنعتگری است اما لطف سخن ندارد» اینها دعوای شعراست که ایرادی هم ندارد.
همین مرز میان مهارت و خلاقیت را در نقاشی امروز هم میبینید؛ جایی که طراحی از ذهن میآید و اجرا بیشتر به صنعت و مهارت نزدیک میشود؟
جواد مجابی: یک بار خانم اعتمادی گفت اصل نقاشی طراحی است. طراحی چیزی است که از ذهن برمیخیزد. نقاشیکردن یک مهارت است. زیرسازی، برجستهکاری و سایهروشن، همه مهارت است.
ناستین مجابی، شما از نزدیک شاهد این دوره و عوارض این بیماری بودید. تغییرات ذهنی، رفتاری و ریتم کار آقای مجابی از چه زمانی برای شما محسوس شد؟
ناستین مجابی: حدود دو سال بود که نوع حرفزدن، رفتار، کارها و زمان نوشتن آقای مجابی فرق کرده بود و خیلی جدیتر و فشردهتر فقط به مطالب ذهنی خودش میپرداخت و حوصله حرفهای متفرقه را نداشت. همیشه با سبکروحی تحمل میکرد اما اخیرا گاهی عصبانی میشد که من الان چیز دیگری میگویم. هر روز صبح با یک بیت یا یک لغت یا معنای یک کلمه سر میز میآمد و میگفت من فکر میکردم این کلمه یا بیت فلان معنی را دارد و الان متوجه شدم طور دیگری است. بعد به اتاقش میرفت و شروع به کار میکرد. خیلی قبل از آن وقتی کار میکرد، بعد از خوردن صبحانه سر کار میرفت و ظهر میآمد. اما آن موقع شب و روز، وقت و بیوقت، زیاد و کم، بیوقفه کار میکرد. یک حادثه خیلی جالبی که برای ما دو سال قبل در تورنتو اتفاق افتاد، این بود که دکتر در مصاحبه گفته بود من دیگر حوصله نوشتن ندارم و هر حرفی میخواستم در رمان گفتهام و دیگر نمیخواهم صحبت کنم. اما آنجا صبح از خواب بیدار شد و موقع صبحانه به پسرم گفت یک رمان کامل به ذهن من آمد. من اصلا نمیخواستم رمان بنویسم. رمان نوشتن خستهکننده است. آنجا نوشت و تمام شد.
جواد مجابی: من چهار رمان ناخواسته دارم.
ناستین مجابی: رمان را در تورنتو تمام کرد و بعد از آمدن به ایران یک فصل اضافه کرد و بعد چاپ شد. همینطور ادامه پیدا کرد که الان تبدیل به چهار رمان شده و تازهترینشان راجع به عدم است و رشد نگاه، تفحص، نگارش و رفتارش کاملا به سرعت در حال تغییر بود و اتفاقات عجیبوغریبی میافتاد که من و پوپک تعجب میکردیم. از این تغییرات تعجب میکردیم؛ انگار ذهن از جایی به جای دیگر جهش کرده و روند سابق را که آدم میتوانست دنبال کند، دیگر نداشت، ما حتی عقب میماندیم. آقای مجابی هر روز که کار را انجام میداد پرینت میگرفت؛ با هم میخواندیم و بحث میکردیم، مخصوصا از زمانی که راجع به عدم تحقیقات کردند. شاهکلید این روند اینجا بود که یک روز به من گفت من اصلا نمیخواهم بنویسم، ذهن من خودمختار شده است. با این اتفاقات ما خوشحال بودیم که مگر میشود انسان در این سن اینقدر... به هر حال روند را میشناختیم. چند سال قبل در مصاحبه گفته بودم آقای مجابی هر روز صبح من را شگفتزده میکند؛ جدی بود و ربطی به تعریف یا بزرگکردن ایشان نداشت.
هر روز صبح با گفتن یک جمله یا بحث من را شگفتزده میکرد که برای من بسیار بسیار جذاب و جالب بود. حال همه خوب بود تا حال دکتر کمی عصبیتر شدند، خیلی اشتهای غذاخوردن نداشت. یکی دو هفته فکر میکردیم که طبیعی است. یک مدت که گذشت، متوجه شدم مسئله چیز دیگری است. بعد از مدتی دکتر نمیتوانست با دست چپ قاشق را درست بگیرد. بعد یک طرف بدنش شل شد. فکر کردیم شاید حمله کوچکی بوده و تمام شده و خوشحال بودیم. تمام آزمایشها را انجام داده و منتظر جوابها بودیم. دکتر خودشان (سجادی) هم در جریان بودند. یک روز دیگر بیحالیشان بیشتر شد و روی زمین نشستند. من به دکتر نجلرحیم که دوست صمیمی ما و متخصص مغز و اعصاب هستند تماس گرفتم که گفتند به اورژانس بیمارستان ایرانمهر بروید. رفتن همان و بستری و جراحی مغز همان.
جواد مجابی: بر اثر کسالت و ضعف مفرط به بیمارستان رفتیم و گفتند باید جراحی مغز انجام شود.
ناستین مجابی: عکس که گرفتند، گفتند بخشی از مغز مشکل پیدا کرده. تورم بود، اما دیده نمیشد. التهاب بین دو نیمکره بود و بعد از تزریق برای وضوح، متوجه تودهای شدند که باعث جراحی شد. دکتر خسرو پارسا گفتند قطعا باید جراحی شود. چهار دکتر درجهیک را آوردند و دکتر شهریاری جراحی کردند. در مدتی که دکتر بیحال بودند پوپک گفت اینقدر دکتر نقاشی دوست دارد و حوصله ندارد نقاشی کند. قبل از رفتن به بیمارستان، زمانی که در خانه بودند، نقاشی میکردند. نقاشی تنها چیزی است که دنیایش را دگرگون میکند و عاشق این کار است. یعنی طبیعیترین هنر این مرد نقاشیکردن است. در بیمارستان هم که صحبت شد، گفتیم بهتر است اینجا هم نقاشی کنند. خواهرشان هم یکسری کاغذ و ماژیک برایشان آوردند.
بنابراین نقاشی که پیش از بیمارستان جزئی از زندگی روزمرهتان بود، در بیمارستان هم قطع نشد و شکل تازهای پیدا کرد؟
جواد مجابی: بله. فکر کردم اگر نقاشی کنم حالم خوش خواهد بود.
با وجود سرم و محدودیتهای جسمی، بدن مانع کار نمیشد؟ دستتان اذیتتان نمیکرد؟
خیر؛ نقاشی را دوست داشتم. شبها خوابم نمیبرد. به همراهم میگفتم در راهرو کنار من بنشین که نقاشی کنم و ایشان هم مراقبم بود و درِ ماژیک را برایم باز میکرد، چون سخت بود. فکر میکنم این کار برایم شفابخش بود. با دکتر نجلرحیم صحبت کردم؛ گفتم نقاشیکشیدن من ممکن است نظم بیمارستان و بیماران را مختل کند که گفت نه، شما اینجا آزاد هستید. صبح و شب نقاشی میکردم. ولی کارکنان خیلی مراعات کردند. فضای بیمارستان هم کمی عوض شد.
شما هم نقاشی را میشناسید و هم تاریخ حمایت از هنر را؛ سابقهای میشناسید که نهادی بیرون از میدان هنر، مثل بیمارستان، به حمایت هنرمند برآید و حتی به بخشی از فرایند خلق اثر تبدیل شود؟
نه؛ عملا این اتفاق نیفتاده است. شاه طهماسب اول که بعدها بدبخت شد و فرار کرد، پسر شاه سلطان حسین صفوی بود. تا زمان سلطنت شاه اسماعیل، با قراقویونلوها و آققویونلوها، آلجلایر یا جلایریان، به تدریج در طول قرنها، نقاشخانه سلطنتی بهترین آثار را جمع کرده بود که الان بخشی از آن در گنجینه سلطنتی است و شامل صدها قطعه مرقع، خوشنویسی، نقاشی و مینیاتور بوده که یکی از گنجینههای بزرگ تاریخی است. به شاه طهماسب گفتند تو کارهای زشتی کردی؛ کودکآزاری کردی، به نقاشی علاقهمند شدی، با اطرافیان بدرفتاری کردی. این کارها را در یک ردیف قرار دادند؛ به معنای لهو و لعب، یعنی بازیهای بیربط با کودکان. مناهی هم همان نهی منکر است. بیچاره از ترسش دستور داد روی سنگی حک کردند که منِ بیچاره این گناهان را مرتکب شدم و در مسجد شاه اصفهان آویزان کردند که الان موجود است. پدرش که شکست خورد، شاه اسماعیل خودش نقاشی میکرد. نقاشیهای دوره شاه طهماسب در عالیقاپوی قزوین را چند ماه قبل دیدم که فوقالعاده زیباست. این نقاشی که جواهری در آن زمان بوده، مثل نقاشخانه چین، نقاشی ایران هم شامل صدها قطعه درجهیک بوده است. درش را بستند. بهزاد و آقامیرک را هم از نقاشخانه بیرون کردند. اتفاق خیلی مهم این بود که وقتی شاه از حمایت نقاشان، هنرمندان و خوشنویسان دست کشید، اعیان و صاحبان صنایع و کسانی که ثروت کافی داشتند، به حمایت این هنرمندان پرداختند و با خریدن آثارشان حمایتشان کردند که به زندگیشان ادامه دهند. این اتفاق در نیمه اول قرن هجدهم میلادی رخ داد که خیلی مهم است. یعنی بین ۱۷۲۲ و ۱۷۳۳ که نیمه اول قرن هجدهم است، شاه طهماسب با جنایتی که به خرج داد، نقاشخانه بزرگ سلطنتی را تعطیل و هنرمندان بزرگ را پراکنده کرد؛ به نحوی که عثمانیها طمع کردند که این افراد را آنجا ببرند و هندیها هم از بعضیهایشان حمایت کردند. اعیان و صاحبان ثروت و کسانی که کارگاههای بزرگ داشتند، آثار را خریدند.
پس از دل یک منع و تعطیلی تاریخی، شکل تازهای از حمایت خصوصی پدید آمد؛ میشود گفت آن شکست نهادی، ناخواسته به تکثر حامیان هنر انجامید؟
جواد مجابی: بله. در اروپا حمایت دربار و پاپ بود. در ایران بخش مذهبی هیچوقت خوشش نمیآمد، اما سلطنت خیلی حمایت میکرد. اتفاق خندهدار و در عین حال گریهآور این است که مغولها، تیموریان و ایلخانیان که در ایران به قدرت رسیدند، چون مذهب نداشتند، در مذهب هنر به این صورت ممنوع است و گفتند ما که باید جهنم برویم، پس نقاشی کنیم. بهترین شاهکارهای نقاشی دنیا در عهد تیموری و دوره مغولهاست. سبک هرات و تبریز شاهکارهای معروف دنیا هستند. سایه مذهب در زمان مغولها تا حدی کمرنگ شد که نقاشی ادامه پیدا کند. از ۱۷۴۰ دربار حمایتی از نقاشان نکرد. فتحعلی شاه خودش از نقاشی خوشش میآمد و حمایت کرد، اما محمدعلی شاه و احمد شاه نه. ناصرالدین شاه خیلی علاقهمند بوده است. آقای ناصرالدین شاه -آقا که میگویم به این علت است که فقط شاه نبوده، بهجای نشستن روی تخت، روی صندلی نشسته و مدرن بوده- هفت هزار تومان که پول مناسبی بوده، برای ساختن بلندترین عمارت تهران که شمسالعماره بوده، هزینه کرده است. برای خطاطی کتاب هزار و یک شب که شامل سه هزار مینیاتور است و زیر نظر سمیعالملک نابغه بزرگ تهیه شده، هفت هزار تومان پرداخت کرده است. در کل تاریخ ایران شاهی نداریم که برای یک کتاب هفت هزار تومان، به اندازه یک قصر، هزینه کرده باشد. اینها باید یک بار دیگر بازنگری شود که قاجاریه خیلی خدمت کردهاند، حالا دو نفرشان مثل فتحعلی شاه بیعرضه بودهاند. مظفرالدین شاه بالاخره فرمان مشروطیت را امضا کرده است. اما حیوان گستاخی مثل محمدعلی شاه هم داریم. کسی مثل احمد شاه را داریم که شیفته اروپاست و میرود و دیگر برنمیگردد. به هر حال، از دوره پهلوی دوم لاجوردیها و چند آدم پولدار، به توصیه ملکه آن زمان، مجموعههای نقاشی خریدند و حمایت کردند. بانک و مؤسسات مالی بزرگ هم همینطور. مجموعههای شخصی هم اهمیت داشت و خیلی کار خوبی بوده است. جایی بودم که یک چوبدار که گوسفند میفروشد، هژبر یزدانی، تمام شاهکارهای نمایشگاهی را که زیر چاتاناگا در گالری خانم سیحون بود و خانم فرح هم افتتاح میکرد، خرید و هدیه کرد و بعد به موزه هنرهای معاصر فرستاده شد. اما اینها موقتی بود. آنچه اهمیت دارد و خواستیم توجه کنیم، این بود که شاه طهماسب حمایتش را از هنرمندان دریغ کرد. در سالهای اخیر فقط هم در مورد نقاشی نبوده؛ هنر، ادبیات، فلسفه، تفکر و... . بیمارستان ایرانمهر به عنوان یک بخش خصوصی، یک مؤسسه علمی و درمانی است، اما شاملو در بدترین شرایطی که در بیماریاش بیپناه است، مورد رسیدگی قرار میگیرد. همینطور گلشیری و کسان دیگر.
بنابراین جایی در این مملکت باشد که کار درمانی میکند و شما در موقع ضرورت بتوانید استفاده کنید و با اعتماد زندگیتان را تداوم ببخشند، در ایرانمهر انجام شده و ته دل هنرمندان ما قرص است که از طرف آنجا حمایت میشوند. اینکه بعد از ۴۰۰ سال -قرن هجدهم- یک مرکز درمانی که وظیفهای در این زمینه ندارد، تابلوهای نقاشی را برمیدارد و میگوید این بخشی از یک روند علمی و پژوهش است، مهم است. برنامههایی آنجا بهویژه پیش از کرونا در مورد نوروساینس -عصبشناسی، علم مغز و عصب- بود که من هم در آن جلسات شرکت میکردم و با رئیس بخش، دکتر نجلرحیم که صحبت میکردم، گفت ما دو سال تئوری این قضایا را دنبال کردیم و تو الان خودت سوژه این قضیه شدی. من این قضیه را به فال نیک میگیرم؛ اینکه بعد از ۴۰۰ سال بخش خصوصی با حسن نیت و همت عالی اینگونه نگاهی دارد. من آنجا آن آثار را برای دو مقصود گذاشتهام: اول آنکه حقوق مادی و معنوی آثار را به بیمارستان دادم، چون آنجا کشیده شدهاند و دوم اینکه دو نمایشگاه خواهد بود؛ یکی یک هفته ادامه خواهد داشت مثل هر نمایشگاه دیگری و دوم اینکه یک نمایشگاه دائمی باشد که هر زمان کنفرانس علمی باشد، محققان ببینند و متوجه شوند که بیمارستان فقط برای کار درمانی نیست و جنبههای فرهنگی هم میتواند داشته باشد. تصور میکنم با این کار قوت قلبی به هنرمندان ما، اعم از شاعر، مترجم، نویسنده، نقاش و موزیسین داده شود؛ چون هنرمندان ما گروهی بیپناه و جزء آسیبپذیرترین قشرها هستند که مشکلاتی متعدد دارند.
این مجموعه بیمارستانی را با چه ابزار و در چه قطعهایی کار کردید؟
جواد مجابی: کاغذهای ۱۰۰ در ۷۰ داشتم که قابل کنترل باشد و با ماژیک کار کردم. البته گاهی هم با مواد مختلف کار میکنم.
انتخاب ماژیک به خاطر سرعت، شدت رنگ و امکان کار در شب بود؟
جواد مجابی: بله؛ چون شب کار میکردم، رنگ تندتری دارد که آسانتر است. تمام کارهای قبل از بیمارستان با مدادرنگی است.
ناستین مجابی گفتند «طبیعیترین هنر این مرد، نقاشیکردن است». آیا میشود گفت شما سالها درباره نقاشی نوشتید، اما در بیمارستان دوباره به منشأ نخستین خودتان، یعنی خودِ نقاشی برگشتید؟
جواد مجابی: برادرم، حسین مجابی، از من نقاشی را یاد گرفت. من در روستا، خودآموخته نقاشی را یاد گرفتم. در روستا و آن زمان آدم از ملا یاد میگیرد.
از همان کودکی در روستا و الموت شروع کنیم؛ نخستین تصویر یا اثر هنری که واقعا در ذهن شما نشست چه بود؟
جواد مجابی: چمدان بزرگی در خانه داشتیم که ژورنالهای مد با چسب به داخل چمدان چسبانده شده بود. دیدم طراحیهایی از زنهای لاغر قدبلند با لباسهای عجیب و موهای افشان است. طراحی از ژورنالهای مد بود. یک کاغذی هم به اندازه کاغذ A4 چسبانده شده بود؛ نمیدانم از طرف چه کسی بود. فکر نمیکنم آشنای ما بوده باشد. اطراف ما که یکی از روستاهای قزوین اطراف الموت بود، اصلا هنرمند عبور نمیکرد. برایشان اصلا اهمیت نداشت. آن کاغذ، تصویر مردی بود که کشتزاری را شخم میزد. در کل خانواده ما هنر، ادبیات و کتابخواندن جایی نداشت. در فامیل مجابی اتفاق عجیبی افتاده؛ مجابیها دو دسته هستند که از شیراز به قزوین آمدهاند؛ ۸۰ درصدشان روضهخوان و ۲۰ درصدشان روزنامهنگار شدند.
یعنی در خانواده و محیط نخستین شما، سنتی از مطالعه، هنر و کتابخوانی وجود نداشت و این مسیر را خودتان ساختید؟
جواد مجابی: اصلا. مجبور بودیم خودمان کاری کنیم. آن زمان البته میگفتم روزنامهنگار همان روضهخوان کتبی است، چون با مردم صحبت میکند. خطابه است. کار سعدی همین بوده که مجلس میگفته و خطبه میخوانده. سعدی، شیخ اشراق و بسیاری کسان. این دو شغل به موازات هم هستند.
امروز کدامیک برای شما ضرورت حیاتیتری دارد؛ نوشتن یا نقاشی؟
جواد مجابی: اصلا یک روز را هم بدون نوشتن نمیتوانم بگذرانم.
امروز که بیشتر با کامپیوتر مینویسید، خودِ نوشتن برایتان سختتر است یا فشار به نحوی دیگر روی کاغذ و نقاشی؟
جواد مجابی: با کامپیوتر کار میکنم. یکی از دلایلی که باعث شد ذهنم کمی مغشوش شود، این بود که رمان «اقلیم عدم» را که نوشته بودم، ناشر زنگ زد و گفت از ارشاد بابت کتاب به کلماتی گیر دادهاند و خیلی عصبانی شدم و گفتم تا کِی. نسل قبل از من، نسل من و سه نسل بعد از من حتی، این همه توهین را چرا باید تحمل کنند؟ این اتفاق ذهن من را به هم ریخت. البته نمیخواهم بگویم تنها دلیل بیماری رخداده این بوده است، اما جنگ، مصیبت مردم و فشارهای زیاد هم هست. چرا نباید بتوانیم با هر کلمهای که میخواهیم یک مقاله بنویسیم؟ چرا باید کلمات ممنوعه وجود داشته باشد؟ آقایی میگوید نَشاط داشته باشید. اولا که درستش نِشاط است، دوما مگر بیخودی میشود نشاط داشت. نَشاط بر پایه زندگی مرفه است. هیچکس در این دنیای پر از فقر و مسکنت حق ندارد برای دیگری تعیینتکلیف کند.
با جنگ چه کردید؟
جواد مجابی: جنگ برای من خیلی غمانگیز بود.
در آن روزها از تهران خارج نشدید و همینجا ماندید؟
جواد مجابی: جایی نرفتم. اینجا امنیت بیشتری داشت. من میگویم این خانه دود شود؛ ما باشیم یا نه دیگر چه فرقی میکند، بگذار من هم همراهش دود شوم.
ماندن در این خانه برایتان فقط یک تصمیم ایمنی نبود؛ انگار نوعی وفاداری به حافظه این خانه و دوستانتان هم بود؟
جواد مجابی: بله. همه دوستان من به اینجا آمدهاند. مختاری، شاملو، اخوان و ساعدی شبها و روزها اینجا بودهاند. حالا من فلنگ را ببندم و جای دیگری بروم که جان پیر و فرسوده خودم را نجات بدهم؟ این همه جوان برومند نازنین نابود شدند و من لاشه گندیده خودم را نجات بدهم.
با این نوع نگاه و با وجود این، کارتان بیشتر به سمت نوشتن رفته یا نقاشی؟
جواد مجابی: نوشتن بوده است. چهار هزار صفحه یادداشت دارم به نام «شوخیانهها» که دو هزار صفحه در کشو است و دو هزار صفحه را به نشر جاویدان برای چاپ دادهام و اگر اجازه بگیرد در عرض چند سال این هزار صفحه چاپ خواهد شد.
این «شوخیانهها» در اسم شوخیاند، اما پشتشان سالها کار، صبر و فرسایش و زندگی جدی خوابیده است؟
جواد مجابی: ۱۰، ۱۵ سال کمترین زمانی بوده که کتابهای من اجازه گرفته اما من آدم صبوری هستم. من این شانس را داشتم که هر روز ۴ عصر تا ۱۱ شب در روزنامه اطلاعات کار میکردم. من در ۳۲سالگی مشهور بودم؛ به حد کسی که ۵۰ جلد کتاب دارد. شاید باور نکنید که در نطنز برای خریدی رفتم، خودم باور نداشتم ولی من را میشناختند.
شهرت در آن دوره انگار زودتر حاصل میشد؟
جواد مجابی: بله، تعداد آدمها کمتر بود.
و شاید آن شهرت عمق بیشتری نیز داشت؛ مخاطب نهفقط اسم نویسنده، که شأن و کار او را هم دنبال میکرد؟
جواد مجابی: آن زمان همه چیز فرق میکرد. ما نزدیک به استاندارد جهانی کار میکردیم، نه با وضعی که الان پیش آمده. زمانی که ۳۲ساله بودم در کافه فیروز بودم که آقای اللهیاری گفت خواهش میکنم شعری از من در روزنامه اطلاعات چاپ کن. گفتم من این کار را نمیکنم؛ تو هم شاعر نمیشوی. شاعر نباید به کسی التماس کند، ما باید التماس کنیم شما یک شعر بدهید. هر کسی باید شأن حرفه خودش را داشته باشد. به براهنی التماس میکردند بنویسد. پهلوان، سپانلو و شاملو هم همینطور. این کار شگردهایی دارد: باید فعال باشید، کتابهایتان را مرتب نشان بدهید. بعد از چند سال گفتم خب چه اهمیتی دارد که من را در نطنز میشناسند؟ پدرجد من را هم میشناسند. مهم این است که برای این مملکت چه میکنم. من چه میگویم و بهازای این شهرت چه چیزی به دست میآورم. منظورم ثروت نیست.
اگر از امروز به عقب نگاه کنید، زیستن در میانه شعر، رمان، نقاشی، نقد و روزنامهنگاری را انتخاب میکردید یا ترجیح میدادید یک مسیر را متمرکزتر دنبال کنید؟
جواد مجابی: من نمیتوانم در یک رشته بمانم. من ذاتا نقاشم. شاعرم و به شاعری افتخار میکنم. قصهنویسم و از عهده این کار برمیآیم. رمان مینویسم. دو، سه سال با دقت سه هزار صفحه نوشتهام. برای این کار حوصله دارم.
این استمرار روزانه، نوعی اعتیاد به نوشتن هم با خودش به همراه میآورد؟
جواد مجابی: بله. علتش این بود که من متفنن بودم. زمانی که روزنامهنگار بودم گاهی قصه مینوشتم و شعر میگفتم و کتاب چاپ میکردم. انقلاب که شد ما را بیرون کردند. خلاصهاش اینکه گفتند این موجود بیصلاحیتی است و حق زندگی ندارد. گفتم من باید از فردا مثل کامو -نه در حد او- یا مثل فاکنر که از ۸ تا ۱۲ مینویسد، بنویسم.
پس بعد از انقلاب، نوشتن را از تفنن به یک حرفه و شغل تماموقت تبدیل کردید؟
جواد مجابی: فکر کردم من با این تفنن نویسنده نمیشوم، باید مثلا ۱۰ رمان بنویسم و وارد جامعه شود و اگر موفق نشدم، باختهام. یک بازی است. کتابهایم چاپ نشد و دچار فقر وحشتناک شدم. تمام کلکسیون نقاشی و هنری را که داشتم، فروختم و به غذا و دارو تبدیل کردم (با لبخند).
این تصمیم و آن فقر سنگین که از آن یاد میکنید، عمدتا مربوط به دهه ۶۰ و سالهای پس از انقلاب بود؟
جواد مجابی: بله. بین سالهای ۶۰ تا ۷۰. از این بابت خوشحالم. زمانی که تصمیم به این کار گرفتم، ۴۰ هزار تومان در حساب من در روزنامه اطلاعات بود. آن زمان پولی که به روزنامه اطلاعات و کیهان میدادند، پول خیلی خوبی بود. به من ماهی ۱۵ هزار تومان حقوق میدادند و من این پول را نخواسته بودم. یک روز عباس مسعودی من را به اتاقش خواست. گفت تو چرا نمیگویی حقوقت کم است و کمک نمیخواهی؟ گفتم چه کار کنم؟ گفت ما خسیس هستیم، نمیخواهیم پول اضافی بدهیم، باید معترض میشدی. حقوقت را دو برابر میکنم. گفتم لطف میکنید. گفت چرا از آگهی استفاده نمیکنید؟ آن زمان دبیر هر بخش اگر آگهی کار میکرد، میتوانست درصد قابل توجهی از پول آگهی را بردارد، اما در بخش خودم کمتر اجازه میدادم آگهی کار شود. آگهیهای آن زمان کمترینش ۱۰۰ هزار تومان بود. ۱۵ هزار تومان کجا، صد هزار تومان کجا. تازه من هفت هزار تومان میگرفتم، بعد از آن روز شد ۱۵ هزار تومان. اساس من این بود که طمع نکنم. گفتم جناب منصوری، شما که میگویید چرا از آگهیها پورسانت نمیگیری، فردا دیگر نمیتوانم راحت حرف بزنم و برای مثال به تلویزیون حمله کنم. همان موقعها بود که نوشتم فرهنگ و هنر مثل سمساری است؛ هر چیز قدیمی و کهنهای را به فرهنگ و هنر میفرستند.
پرهیز از پورسانت و آگهی برای شما نوعی حفظ استقلال حرفهای و اخلاق روزنامهنگاری بود؟
جواد مجابی: البته الان این امکان برای نسل شما میسر نیست. بعد از انقلاب روزنامهنگار نداشتیم، سیاستمدارانی بودند که روزنامهنگار میشدند. مثلا وکیل مجلس بوده و روزنامه منتشر میکرده، در حالی که قبلا عکس این قضیه بود. آدمی مثل احمد احرار که در پاریس است، نفر دوم مؤسسه بود و با ۳۰ هزار تومان در خانه اجارهای زندگی میکرد. سناتورها به منزل او میرفتند، اما اکنون جریان مالی بهگونهای دیگر میچرخد.
یعنی روزنامهنگار در آن دوره آنقدر شأن اجتماعی و استقلال داشت که حتی سیاستمداران هم ناچار بودند به او احترام بگذارند و مراجعه برعکس بود؟
جواد مجابی: بله. شما با این پشتوانه زبانت باز است. سیاستمدار وقتی چپ باشد اجازه نمیدهد شما راست باشید، اما برای روزنامهنگار فرقی نمیکند؛ خب دو نظر مختلف است. ورای دستهبندی حرف میزند.
امروز نسبت آزادی قلم، دستمزد و مسئولیت حرفهای پیچیدهتر شده است؛ روزنامهنگار یا منتقد تا کجا حق دارد به نام استقلال هر حکمی صادر کند؟
جواد مجابی: در رمان جدیدم گفتهام ما حق نداریم هر مزخرفی را بگوییم به خاطر اینکه قلم دست ماست. ما در دوران کاریمان حکمهایی دادیم که اکنون باید بگویم اشتباه کردیم. مثلا نوشتیم که غزل و قصیده دیگر نمیتواند برای شعر ایران کاری بکند. اینطور نیست. بعدها دیدیم اینگونه نبود. آخر ما چه صلاحیتی داریم که چنین حرفی بزنیم و حکم صادر کنیم.
• آیا همان شهرت و دیدهشدن، بهویژه در مطبوعات و تلویزیون، به نویسنده اعتمادبهنفسی میداد که گاهی به صدور حکمهای شتابزده و قطعی برسد؟
جواد مجابی: بله. شهرت و حماقت هم البته بیتأثیر نیست. چون آدمیزاد دچار غرور میشود؛ فکر میکند دو میلیون نفر در تلویزیون او را میبینند، لابد کسی شده است. مشکل بزرگی که ما در دنیا داریم جلبتوجهکردن و میخکوبکردن دیگران است. در موزه متروپولیتن یک کوهپاره نتراشیده و نخراشیده وسط یک سالن شیک صیقلی گذاشته بودند که فقط تعجبآور بود. مگر هر چیز تعجبآور باشد خوب است؟ مونالیزا هنر است؛ در عین حال شگفتیآور هم هست.
• این مسئله «شگفتی» و «جلب توجه» که گفتید مرا یاد تجربهای در تخت جمشید با یک تور لیدر انداخت: که به من سربازی را از میان تندیس تعداد بسیاری سرباز هخامنشی نشان داد که برعکس بقیه که چهرهای جدی دارند، لبخند نرم و ملایمی داشت و میگفت اگر برای لبخند ۵۰۰ ساله مونالیزا امروز صف میکشند، روزی میرسد که برای لبخند دو هزار ساله سرباز هخامنشی صف ببندند، هرچند امروز جدی گرفته نمیشود. روزنامهنگار با این جزئیات چه میکند؟
جواد مجابی: باید همینها را از زیر خاک بیرون بکشد. این نکات در روزنامهنویسی به درد میخورد. و حتما باید یک جایی نوشته شود و بدان اشاره شود. خودمان کمکاری کردهایم.
• خب برگردیم به بحث اصلی؛ تصمیم اهدای نقاشیها به بیمارستان از کجا آمد؟ پیشنهاد بیمارستان بود یا نوعی پاسخ شخصی شما به اخلاق مراقبت و ادای دین؟
جواد مجابی: رویکردهای این بیمارستان و پروتکلی که داشتند یگانه بود. زمانی که تب کردم، ترسیدم دچار عفونت شده باشم. یک سستی عظیم داشتم که قادر به قدمبرداشتن نبودم. جراحی شدم و بعد از یک هفته که تب کردم دوباره به بیمارستان مراجعه کردم. در ذهنم این بود که بدون اینکه با من صحبت کنند چهار نفر جراح درجهیک کار جراحی را انجام دادند. نه به خاطر جبران کارشان، ولی خواستم بگویم محیط بیمارستان با جاهای دیگر تفاوت دارد.
• یعنی حس کردید این بیمارستان و پزشکانش فقط خدمات پزشکی ندادهاند، بلکه شایسته اعتماد فرهنگی و اهدای اثر هم هستند؟
جواد مجابی: همینطور است. اصل ماجرا دکتر پارسا بود و نجلرحیم که این بنیان را آنجا گذاشتند.
ناستین مجابی: بنیانگذار این فکر بودند. شاملو و گلشیری هم آنجا بستری شده بودند. این تفکر وجود داشته که باید به هنرمندان خدمات ویژهای بدهیم. در همان روز ترخیص نقاشیها را اهدا کردیم. بعد هم که آقای مجابی با دکتر پارسا صحبت کرد، گفت من میدانم این تفکر را در این بیمارستان داشتید، تا به جلسات نوروساینسها رسیده، ولی کار شما برای هنرمندان قابل تقدیر است. ایشان گفتند آقای مجابی من از خیلی جهات به شما احترام میگذارم، نه به خاطر اینکه هنرمند هستید ولی این کوچکترین وظیفهای است که ما پزشکها در قبال شما داریم. ایشان در جلسات نوروساینس ساکت مینشست اما تمام جریانات را همراه دکتر نجلرحیم رصد میکردند.
• این نقاشیها را میتوان فقط اثر هنری دید یا در عین حال نوعی هنر/ تراپی و فرایند شفابخش هم دانست؟
جواد مجابی: حتما. نه فقط نقاشیتراپی، بلکه موسیقیتراپی هم داریم. شاید ۵۰ سال است که هر روز دو سه ساعت موسیقی گوش میدهم. ۳۰۰ ساعت موسیقی گلهای جاویدان، گلهای رنگارنگ و...
• در موسیقی، هنوز سراغ صداها و تجربههای تازه میروید یا بیشتر به موسیقی کلاسیک ایرانی مراجعه دارید؟
جواد مجابی: قبل تر گوش میکردم، الان بیشتر موسیقی ادیب، بنان، عبدالوهاب، شجریان. من با محمد نوری دوستان صمیمی بودیم. با گوشکردن موسیقی، خاطرات مشترک هم زنده میشود.
• در نقاشی هم وقتی چهرهها و آدمها را میکشید، خاطره و زندگینامه آنها با تصویر همراه میشود؟
جواد مجابی: بله حتما اینگونه است. دیدن آدمها و خاطرات مهم هستند. من سعی میکردم آن آدمهای ارزشمند را از نزدیک ببینم. اصرار فراوان که من باید مرتضیخان نیداوود را ببینم که کیست. نوهاش را پیدا کردم، ناصر گبای، گفتم من را نزد پدربزرگت ببر. در فردوسی رادیوفروشی داشت.
ناستین مجابی: زمانی که آقای مجابی رمان «عدم» را برای مجوز فرستاده بود، روزی که گفتند یک سری کلمات را باید تغییر دهد، سه روز پشت کامپیوتر نشست و مدام میگفت من چرا باید این کار را بکنم. بهشدت عصبی بود که روز سوم گفتم رها کنید، انگار این رمان را ننوشتهاید. این مسئله فشار عصبی شدید به ایشان وارد کرد. خوشبختانه رمان را کنار گذاشت و تا الان نتوانسته کتاب را ادامه بدهد.
جواد مجابی: «عدم» درباره این دنیاست. آخرت یک لفظ مذهبی است که یهودیها، مسیحیها و ما داریم. اما «عدم» یک مفهوم فلسفی است که در برابر وجود میایستد. من بدون دلیل از یک جایی شروع کردم؛ هزار سال متفکرین درجهیک ما از سعدی، حافظ، مولوی، شیخ اشراق و بیدل درباره عدم صحبت کردهاند. «نقد حیرتآور خانه هستی صدایی بیش نیست/ ای عدم نامی به دست آوردهای موجود باش» اما عدم و وجود دو مقوله رویاروی همدیگر هستند. طبق روایات ادیان، خدا وجود را از عدم پدید آورد. اگر وجود را از عدم ساخته، پس عدم وجود داشته است. موجودیت وجود با موجودیت عدم چه تفاوتهایی دارد؟ عدم وجود و وجود عدم چه هستند؟ اینها مطالب فلسفی است که شما ۲۰، ۳۰ سال درباره این چیزها فکر میکنید و یک نفر میگوید این چیزها نباشد.
• و مجموعه این داستان در کنار دیگر موضوعات شما را به بیمارستان کشاند؟
جواد مجابی: بله، چند روز و بعد از بروز برخی عوارض سر از بیمارستان در آوردم.
• حالا که مالکیت مادی و معنوی مجموعه آثار نقاشیشده در بیمارستان را به بیمارستان سپردهاید، چه سرنوشتی برای نقاشیها مطلوب شماست؛ نمایش موقت، نگهداری یا نمایش دائمی؟
جواد مجابی: اولا من این نقاشیها را هدیه کردهام؛ حالا یا در انباری نگه میدارند یا میفروشند. گفتم میتوانیم دو نمایشگاه برگزار کنیم؛ یک بار عموم ببینند، یک آدمی در منتهای ضعف و عصبیبودن چنین نقاشیهایی کشیده. بعد از نمایشگاه اول، چند سال در سالن کنفرانس وجود داشته باشد.
• پس ایده اصلی این است که آثار از انبار یا نمایش کوتاهمدت فراتر بروند و در فضای عمومی بیمارستان دیده شوند؟
ناستین مجابی: همه ما تصمیم گرفتیم این مسئله که بیماری به بیمارستانی میرود و اینکه بیمارستان با چه کیفیت و شیوهای به وظایفش در قبال بیمار میپردازد، این شیوه کاری بیمارستان ایرانمهر و نوع مواجههاش با هنرمندان، مسئله مهمتری است تا اینکه آقای مجابی نقاشی بکشد و آنجا بگذارد. ما میخواهیم این قضیه در جامعه تاریخی، فرهنگی برجسته شود.
• یعنی مسئله فقط نمایش آثار نیست؛ احیای حافظه فرهنگیِ بیمارستان بهعنوان محل مراقبت از هنرمند هم هست؛ حافظهای که فراموش شده؟
ناستین مجابی: یادآوری شود که بیمارستان باید چنین جایگاهی باشد و شاید الگویی برای دیگر بیمارستانها شود.
• پس خودِ نقاشیها را میتوان پاسخ هنرمند به اخلاق مراقبت دانست؛ پاسخی تصویری به محبتی که در بیمارستان دیده؟
ناستین مجابی: دقیقا. این نقاشیها در واقع به خاطر آن همه محبت است که اگر تبدیل به ریال کنیم کار ارزانی است و جالب نیست. وظیفه ما این است که این فرهنگ را به جامعه برگردانیم.
جواد مجابی: به قول آقای نجلرحیم، این کار ادامه همان جلسات نورساینس است؛ ما از لحاظ نظری دو سه سال روی این قضایا کار کردیم و الان خود شما سوژه این ماجرا هستید.
• در برخی کارهای شما ردی از حالوهوای اردشیر محصص دیده میشود؛ این نزدیکی را خودتان هم حس میکنید؟
جواد مجابی: من با اردشیر در دانشکده حقوق همکلاس بودیم.
• شما از حقوق، اقتصاد و روزنامهنگاری آمدهاید؛ این تحصیلات مختلف چه نقشی در شکلگیری نگاه هنری و اجتماعیتان داشته؟
جواد مجابی: بله، پایه ذهنیتی که انسان واقعنگر باشد و در اوهام نباشد.
• در میان نقاشان ایرانی و خارجی، کدام هنرمندان برای شما همچنان زنده و الهامبخشاند؟
جواد مجابی: کارهای پیکاسو را همیشه با لذت نگاه میکنم. از کارهای پل کله، کاندینسکی هم لذت میبرم اما نه به اندازهٔ پیکاسو. پیکاسو پر از شکوفایی است. در ایرانیها هم کارهای اردشیر و بهمن محصص را میپسندم.
• یعنی دانش در رشتههای دیگر ذهن شما را واقعگرا، تحلیلی و کمتر گرفتار اوهام کرد؟
جواد مجابی: بله. بهمن را خیلی دوست داشتم. کاراکتر فوقالعاده قدرتمندی داشت. البته اگر کمی اجازه میدادی، فاشیست هم میشد.
• بهمن محصص از دور برای ما چهرهای با دوز بالایی از رادیکالیسم و دیوانگی خلاق است؛ شما این انرژی ویرانگر را چطور میدیدید؟
جواد مجابی: میخواست همهچیز را به هم بریزد. اردشیر برعکسش بود.
• مواجهه شخصی و خاطرهای از بهمن محصص دارید؟
ناستین مجابی: ما تازه ازدواج کرده بودیم و خب محصص را هم هر دو دوست داشتیم. تصمیم گرفتیم به نمایشگاه آقای محصص برویم. من آن زمان ۱۷، ۱۸ ساله و با احساسات جوانی بودم. خیلی به خودم فشار آوردم که در نهایت رفتم جلو و از ایشان سؤال پرسیدم. گفتم آقای محصص، وقتی این تابلوها را میکشید چه حسی دارید؟ تصور کنید از یک دختر شهرستانی چه انتظاری میرفت. و او در پاسخ گفت انگار میشاشم (توالت میروم). میخواستم همانجا بمیرم از خجالت و البته تعجب. (با خنده) اصلا چنین حرفی را به این شکل صریح نشنیده بودم.
• آن پاسخ محصص، هرچند شوکآور بوده، از نظر فلسفی هم دقیق است؛ انگار هنر را نوعی تخلیه جسمانی و روانی میدانسته است؟
ناستین مجابی: به دکتر هم که گفتم همین را گفت و تأیید کرد. (با خنده) سه بار با ایشان ملاقات داشتیم؛ یک بار بعد از انقلاب بود و یک بار هم زمانی که به ایران آمد.
جواد مجابی: بهمن را خیلی دوست داشتم ولی یک عده او را نادیده انگاشتند.
• درباره اینکه چرا بخشی از آثارش را تکهتکه کرد، شما هم روایتی دارید که چرا چنین کرد؟
ناستین مجابی: آنطور که متوجه شدیم نمیخواست در این مملکت نامی از او باشد.
• این تصمیم را بیشتر باید واکنش سیاسی دانست یا شرایط دیگری بود؟
ناستین مجابی: نه، کلا یک واکنش جمعی و به خاطر حتی مردم بود.
• پس مسئله فقط نوعی خشم و دلزدگی از جامعه و مخاطب هم در آن بود؟
ناستین مجابی: بله.
جواد مجابی: بهمن محصص آن روزها یک جمله گفته که کلید این بحث است. میگفت: «ما را آنجا قبول ندارند، اینجا هم نمیفهمند».
ناستین مجابی: بهشدت عصبانی بود.
• این خشم، از جهتی همجنس همان عصبانیتی نیست که آقای مجابی درباره موارد ممیزی کتاب و تحقیر نویسنده توضیح دادند؟
ناستین مجابی: بله. یعنی چه بعد از ۷۰ سال و ۱۰۰ تا کتاب، اینگونه برخورد شود. توهین است.
جواد مجابی: وقتی محصص به مینوتور توجه کرد کسی از این چیزها سر درنمیآورد. او جلوتر بود.
• و این توجه محصص به مینوتور، برای شما هم در رماننویسی و تخیل اسطورهای ادامه پیدا کرده است؟
جواد مجابی: رمان دومی که نوشتهام درباره مینیاتور است. سانتارس است که مجموعه کواکب است که با هم شکل یک انسان کمانداری را تشکیل میدهد که سرش آدم و بدنش اسب است و تیراندازی میکند. شبیه این را فرشچیان برای من نقاشی کرده است. قنطورس و مینیتور، اسطوره هستند. در عین حال نشان میدهد که ضداسطوره است و میخواهد بگوید زندگی عادی گاهی مهمترین چیز است.
*ممنونم از وقتی که در اختیار ما گذاشتید و امیدوارم همگی طعم یک زندگی عادی و در رفاه را تجربه کنیم. آنگونه که محصص رویایش را داشت و شما میگویید.