EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۰۵۶۱۴
وقتی یک جنایتکار جنگی به قهرمان ملی تبدیل می‌شود

تابوت یک جنایتکار در میدان نبرد یک ملت / مرگ راتکو ملادیچ و نبرد صربستان با حافظه سربرنیتسا

تحریریه آوش/ موضوع اصلی این نوشته، پرسشی عمیق‌تر در پس این رویداد است که چگونه جامعه‌ای به تکریم مردی تن می‌دهد که دقیقاً همان اعمالی او را به یک جنایتکار بدل کرده است؟ و پاسخ این پرسش درباره اخلاق ملت‌بودن پس از یک جنایت گسترده چه می‌گوید؟

تابوت یک جنایتکار در میدان نبرد یک ملت / مرگ راتکو ملادیچ و نبرد صربستان با حافظه سربرنیتسا

راتکو ملادیچ در ۲۷ اوت ۲۰۲۶ در ۸۴ سالگی و در بیمارستان زندان سازمان ملل در لاهه درگذشت. پانزده سال از حبس ابدش به‌خاطر نسل‌کشی، جنایت علیه بشریت و جنایات جنگی گذشته بود.
حکم دادگاه علیه او هیچ ابهامی نداشت. دادگاهی که او را محکوم کرد، ثابت کرد که او فرماندهی قتل بیش از هشت‌هزار مرد و پسر بوسنیایی در سربرنیتسا را در سال ۱۹۹۵ برعهده داشته و این نخستین اقدامی بود که پس از سال ۱۹۴۵ در خاک اروپا از نظر حقوقی نسل‌کشی شناخته شد.
او همچنین فرماندهی محاصره چهل‌وسه‌ماهه سارایوو را برعهده داشت؛ محاصره‌ای که در آن نزدیک به ده‌هزار غیرنظامی زیر آتش تک‌تیراندازها و گلوله‌باران جان باختند. هیچ‌کدام از این حقایق به‌طور جدی مورد تردید نیستند. آنچه به‌شدت محل نزاع است و نکته مهمی درباره اخلاق حافظه سیاسی آشکار می‌کند، این است که مرگ او باید چه معنایی داشته باشد. 

کمتر از یک روز بعد، وزیر دادگستری صربستان اعلام کرد که ملادیچ با تشریفات کامل نظامی و دولتی در خاک صربستان به خاک سپرده خواهد شد. الکساندار ووچیچ، رئیس‌جمهور صربستان، دادگاه سازمان ملل را به «رفتاری غیرمتمدنانه» متهم کرد. او گفت دادگاه از سر انسان‌دوستی هم حاضر نشد اجازه دهد این محکوم به نسل‌کشی در آستانه مرگ، به‌جای بازداشتگاه، در خانه بمیرد. رسانه‌های ناسیونالیست و نزدیک به دولت در بلگراد از او همچون سرباز و مدافع یاد کردند.
در «جمهوری صرب بوسنی»، که یکی از دو نهاد سیاسی داخل بوسنی است و صرب‌ها اداره‌اش می‌کنند، رهبران سیاسی مرگ او را با زبان شهادت توصیف کردند. برخی از آنان مستقیماً مرگ او را کاری دانستند که دادگاه لاهه انجام داده، نه اتفاقی که برای او افتاده است.
در سارایوو و سربرنیتسا، بازماندگان در واقع گفتند تنها عدالتی که نصیبشان شده همین واقعیت ساده است که او در سلول زندان مرد. 
موضوع اصلی این نوشته، پرسشی عمیق‌تر در پس این رویداد است که چگونه جامعه‌ای به تکریم مردی تن می‌دهد که دقیقاً همان اعمالی او را به یک جنایتکار بدل کرده است؟ و پاسخ این پرسش درباره اخلاق ملت‌بودن پس از یک جنایت گسترده چه می‌گوید؟ 
 

شکاف، آنجا نیست که در نگاه نخست به‌نظر می‌رسد

تصور این که اقدام دولت صربستان صرفاً «تکریم ملادیچ از سوی صربستان» است، اشتباه خواهد بود. تصویر دقیق‌تر و نگران‌کننده‌تر این است که صربستان همین حالا، در برابر چشم همگان، با خودش درگیر است.
شب مرگ او، طرفدارانش روی پل وارادینسکی در «نووی‌ساد» گرد آمدند. آنان عکس او را در دست داشتند و مشعل روشن کردند؛ آیینی خیابانی که معمولاً ویژه هواداران فوتبال یا سالگرد جنگ‌هاست. الکساندار وولین، نخست‌وزیر پیشین صربستان، و ویسلاو ششلی، ناسیونالیست کهنه‌کار، فراتر از رثاگویی رفتند. ششلی به خبرنگاران گفت که در اصل این دادگاه بوده که او را کشته است. او با این سخن مرگی طبیعی پس از پانزده سال بازداشت و در سن پیری را به‌گونه‌ای ترور جلوه داد. در جمهوری صرب بوسنی، میلوراد دودیک، مرد قدرتمند صرب‌های بوسنی، او را در شبکه‌های اجتماعی ستود. این کار از دودیک بعید نبود. اما دراشکو استانیوکوویچ، شهردار بانیالوکا، نیز همین کار را کرد؛ چهره‌ای که ناظران غربی اغلب او را جایگزینی معتدل‌تر برای دودیک توصیف کرده‌اند. اینکه سیاستمداری با جایگاه «معقول» در جمهوری صرب بوسنی هیچ هزینه‌ای برای ستایش از یک محکوم به نسل‌کشی احساس نکرد، بیش از هر سخن دودیک، نشان می‌دهد این روایت تا چه اندازه در عمق جامعه ریشه دوانده است. 

نسل کشی

اما اپوزیسیون صربستان از این روایت تبعیت نکرد. الکساندار رادوانوویچ، دبیرکل جنبش شهروندان آزاد، به‌سادگی نوشت که یک جنایتکار جنگی محکوم به نسل‌کشی درگذشته است.
او تأکید کرد این تنها شیوه درست گزارش این خبر است. جبهه سبز-چپ در بیانیه‌ای اعلام کرد مرگ ملادیچ به هیچ پرونده‌ای پایان نمی‌دهد. به گفته این جبهه، تعهد به روشن‌کردن حقیقت سربرنیتسا و تعیین مسئولیت آن با مرگ او منقضی نمی‌شود. دیواری در بلگراد که تصویر ملادیچ روی آن نقش بسته بود، ساعاتی پس از اعلام مراسم تدفین با رنگ خراب شد؛ اعتراضی که در دل پایتخت رقم خورد، نه وارداتی از سارایوو. سازمان‌های مستقل حقوق بشری صربستان، به‌ویژه «ابتکار جوانان برای حقوق بشر» و «مرکز حقوق بشردوستانه»، دو دهه است که پرونده سربرنیتسا را مستند می‌کنند؛ درست به این دلیل که از پیش می‌دانستند دولت چنین نخواهد کرد. این شکاف از دل جامعه صربستان می‌گذرد، نه دور آن. آنچه یک تشییع جنازه دولتی انجام می‌دهد، بیان یک اجماع ملی نیست، بلکه تلاشی است برای ساختن آن؛ شرط‌بندی بر این باور که می‌توان صدای اعتراضی را که واقعی، سازمان‌یافته و هنوز اقلیتی در پارلمان است، خاموش کرد. 

این تمایز از نظر اخلاقی اهمیت دارد. یک ادعا این است که بگوییم یک ملت به‌طور جمعی مقصر یک شکست اخلاقی است. چنین ادعایی مخالفان داخلی و قربانیانِ درونِ گروه مرتکب جنایت را در یک ردیف با خود مرتکبان قرار می‌دهد. ادعای دقیق‌تر این است که بگوییم یک دولت دستگاه حافظه عمومی را تصاحب کرده و از آن برای ساختن رضایتی درباره روایتی از گذشته استفاده می‌کند که بخش قابل‌توجهی از مردم همان کشور آن را نمی‌پذیرند. ادعای دوم نه‌تنها دقیق‌تر است، بلکه به شیوه آرنتی مسئولیت را در جای واقعی‌اش می‌نشاند. این مسئولیت نه در یک خصلت ملی مبهم، بلکه در تصمیم‌های مشخص، از سوی مقام‌های مشخص و با استفاده از نهادهای مشخص قرار دارد. 
 

انکار به‌مثابه حکمرانی، نه فقط احساس

انکار نسل‌کشی در جریان اصلی سیاست صربستان و جمهوری صرب بوسنی یک بیماری حاشیه‌ای نیست؛ بلکه رکنی از حکمرانی است. رهبری جمهوری صرب بوسنی سال‌هاست قوانین و گفتمانی را دنبال می‌کند که هدفش بی‌اعتبارکردن خود عنوان نسل‌کشی سربرنیتسا است.
مقام‌های فدراسیون بوسنی این هفته صراحتاً گفتند نه تبلیغات بلگراد و نه تکریم مرتکبان در جمهوری صرب بوسنی هیچ‌کدام نمی‌توانند حکمی را که دادگاه لاهه پیش‌تر صادر کرده است، تغییر دهند. آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، در بیانیه‌اش درباره مرگ ملادیچ عمداً بر «جدیت» این جنایات تأکید کرد. او از «صاحبان قدرت» خواست دست از انکار این جنایات بردارند؛ هشداری که بی‌تردید متوجه همان مقام‌های دولتی بود که روز بعد سرگرم برنامه‌ریزی برای یک تشییع نظامی بودند. 

باید صریح گفت کارکرد سیاسی انکار چیست. هدف اصلی انکار، متقاعدکردن مردم به این نیست که این کشتارها رخ نداده‌اند؛ شواهد آن‌قدر قطعی است که چنین هدفی واقعی نباشد. کارکرد اصلی انکار به چیزی نزدیک‌تر است که پژوهشگران حافظه و نسل‌کشی آن را «ساختن گذشته‌ای قابل‌استفاده» می‌نامند: بازآرایی تاریخ به‌گونه‌ای که ملت همیشه قهرمان بماند و هرگز مرتکب جنایت نباشد. انکار به طبقه سیاسی اجازه می‌دهد همچنان از سرمایه احساسی رنج صرب‌ها در دوران جنگ بهره ببرد. این رنج در دوره‌های پیشین و پسین جنگ‌های یوگسلاوی واقعی بوده و سزاوار رسیدگی جداگانه خودش است. اما انکار مانع می‌شود این رنج در نسبت با رنجی دیده شود که نیروهای خودِ صرب بر دیگران تحمیل کردند. انکار یک جنایت واقعی و قابل‌اثبات را به یک «روایت» قابل‌مناقشه بدل می‌کند و روایت‌های قابل‌مناقشه، سوخت سیاسی تمام‌نشدنی‌اند. 

نسل کشی

نبرد بر سر نخستین جمله خبر

بخش بزرگی از این نبرد بر سر چیزی به کوچکی لید یک خبر جریان دارد. تابلوئیدهای نزدیک به دولت، در رأس آن‌ها اینفورمر، مرگ ملادیچ را بهانه حمله به رسانه‌های مستقل صربستان مانند «ان‌وان» و «نووا اس» کردند. جرم این رسانه‌ها فقط این بود که ملادیچ را به‌درستی جنایتکار جنگی خوانده بودند.
«بلیتس» مصاحبه‌ای با پزشک شخصی ملادیچ منتشر کرد که در آن دادگاه را مقصر خودداری از درمان او دانسته بود؛ همان روایتی که پیش‌تر ووچیچ، وولین و ششلی ساخته بودند؛ همان روایتی که می‌گفت او کشته شده، نه این که درگذشته است.
اصرار رادوانوویچ بر توصیف ساده و بی‌تعارف ملادیچ به‌عنوان جنایتکار جنگی محکوم به حبس ابد برای نسل‌کشی، موشکافی بیهوده نبود. در نبردی این‌چنین نابرابر، حتی نخستین جمله یک گزارش خبری نیز میدان نزاع سیاسی است. حتی واکنش سارایوو نیز نسخه دیگری از همین نکته را بازتاب داد.
امیر سولیاگیچ، بازمانده سربرنیتسا که اکنون ریاست مرکز یادبود سربرنیتسا را برعهده دارد، گفت مرگ ملادیچ نه هیچ حکمی را تغییر می‌دهد و نه هیچ گرهی را می‌گشاید. به گفته او، آنچه اکنون اهمیت دارد این است که نگذاریم حقیقت و مسئولیت هم‌زمان با مرگ مردی که خود مسئول محوکردن هر دوی آن‌ها بود، ناپدید شوند. در این ماجرا، مرز میان روزنامه‌نگاری و سیاست حافظه تقریباً از میان رفته است. 

نوستالژی بازسازی‌گر و صورت‌بندی اسطوره

سوتلانا بویم، نظریه‌پرداز نوستالژی، تمایزی سودمند میان دو نوع دلتنگی برای گذشته‌ای ازدست‌رفته ارائه کرده است.
«نوستالژی تأملی» در همان درد فقدان باقی می‌ماند. این نوع نوستالژی می‌داند گذشته را نمی‌توان بازسازی کرد و گذشته موظف به توجیه حال نیست. از طرف دیگر، «نوستالژی بازسازی‌گر» کاری خطرناک‌تر انجام می‌دهد: اصرار می‌کند خانه ازدست‌رفته را می‌توان و باید بازسازی کرد؛ ادعا می‌کند آن ویرانه هرگز واقعاً ویرانه نبوده است؛ و از همه مهم‌تر، تقصیر ویران‌شدنش را به گردن دیگری می‌اندازد. نوستالژی بازسازی‌گر ابهام را تاب نمی‌آورد و برای توضیح فاصله میان کمالِ خیالی گذشته و تحقیر زمان حال، به دشمن نیاز دارد. 

تشییع جنازه با تشریفات دولتی، همان نوستالژی بازسازی‌گر است که تابوت و پرچم گرفته است. این مراسم از جامعه صربستان نمی‌خواهد ملادیچ را با تردید و دوگانگی به یاد بیاورد؛ چهره‌ای که در پی هدفی با شکایتی واقعی، جنایاتی واقعی مرتکب شده است.
این مراسم از جامعه صربستان می‌خواهد او را فقط همچون مردی به یاد بیاورد که از خانه دفاع کرد، همین و بس. در این روایت، لاهه، سارایوو و «غرب» نیروهایی بیرونی‌اند که کوشیدند خانه را بگیرند و اکنون، حتی پس از مرگ او، کرامت یک مراسم تدفین را هم از خانواده‌اش دریغ می‌کنند. این روایت برای کاربردی کاملاً سیاسی ساخته شده است: شکایت ملی را زنده و حل‌نشده نگه می‌دارد و دقیقاً همین چیزی است که نوع خاصی از سیاست ناسیونالیستی را همیشه ضروری می‌سازد. 

نسل کشی

حاکمیت، نه فقط احساس

در پس این منطق احساسی، منطقی سیاسی و تندتر نیز نهفته است. توصیف امتناع دادگاه لاهه از آزادکردن ملادیچِ روبه‌مرگ به‌عنوان «رفتاری غیرمتمدنانه»، صرفاً بی‌رحمانه نیست؛ ادعایی مستقیم است. این ادعا می‌گوید داوری بلگراد درباره اینکه چه کسی سزاوار بخشش و تکریم است، بر داوری نظم حقوقی بین‌المللی درباره اینکه چه کسی به چه جرمی محکوم شده، برتری دارد. تکریم یک محکوم به نسل‌کشی با بالاترین تشریفات دولتی، در کنار سایر چیزها، یک ادعای حاکمیتی است: ادعایی که می‌گوید این صربستان است، نه لاهه، که سخن نهایی را درباره معنای زندگی راتکو ملادیچ می‌گوید. اینجاست که اخلاق و ژئوپلیتیک به هم می‌رسند. ووچیچ سال‌هاست چیزی را پرورانده که تحلیلگران منطقه‌ای آن را «ثبات‌سالاری» می‌نامند.
او خود را در برابر بروکسل و واشنگتن ضامن ناگزیر ثبات بالکان معرفی می‌کند و در همان‌حال، کنترل غیرلیبرالی خود را در داخل کشور تحکیم می‌کند؛ بر این فرض ضمنی که دولت‌های غربی این کنترل داخلی را در ازای همان ثبات تحمل خواهند کرد. تشییع جنازه دولتی ملادیچ دقیقاً محک زدن مرز این تحمل است. این کار با هزینه‌ای اندک انجام می‌شود، چون ابزارهای معمول جامعه بین‌المللی، بیانیه‌های نگرانی و تکرار احکام صادرشده، هیچ ضمانت اجرایی در برابر رئیس‌دولتی ندارند که پیشاپیش تصمیم گرفته است مخاطب ناسیونالیست داخلی برایش مهم‌تر از مخاطب بیرونی است. 

این روایت حامی دومی نیز دارد. وزارت خارجه روسیه در کمتر از یک روز پرونده ملادیچ را نمونه‌ای از دوگانگی معیارها و سوگیری ضدصرب دادگاه توصیف کرد، بی‌آنکه اهمیتی به واقعیت‌های زیربنایی پرونده بدهد. این مداخله برای مسکو هیچ هزینه‌ای ندارد و در عوض به روایت داخلی بلگراد لایه‌ای از تأیید یک قدرت بزرگ می‌بخشد؛ تأییدی که اصلاً وابسته به صبر بروکسل نیست. روایتی سیاسی که هم‌زمان از تحمل غرب برای حفظ ثبات و از تمایل شرق برای بی‌اعتبارکردن عدالت بین‌المللی بهره می‌برد، در عمل نگه‌داشتنش تقریباً هیچ هزینه‌ای ندارد. 

نسل کشی

آنچه واقعاً در خطر است

شکست اخلاقی در این ماجرا این نیست که برخی صرب‌ها برای ملادیچ سوگواری می‌کنند. اندوه و همذات‌پنداری کاملاً قابل‌کنترل نیستند و هیچ جامعه‌ای از شهروندانی که بدترین چهره‌هایش را رمانتیک می‌کنند، خالی نیست. شکست واقعی، شکستی ساختاری است: دستگاه دولت آگاهانه و با تمام وزن تشریفاتی‌اش تصمیم می‌گیرد روایت «قهرمان» را روایت رسمی کند. این انتخاب راه را بر نوعی رسیدگی می‌بندد که تجربه‌های دیگر، هرچند ناقص و ناتمام، نشان می‌دهند پس از یک جنایت گسترده ممکن است. این انتخاب هرسال که تکرار می‌شود، آسیبی واقعی برجا می‌گذارد: به بازماندگان بوسنیایی، که پیام دولت به آنان این است که مردگانشان در برابر نیاز دولت به یک شهید وزنی ندارند؛ به آن دسته از صرب‌ها که این اسطوره را رد می‌کنند و به‌واسطه آن از دید سیاسی محو می‌شوند؛ و به شکلی کمتر آشکار، به امکان هر سیاست آینده صربستان که برای کارکردنش نیازی به دشمن بیرونی و شکایت درونی نداشته باشد. 

معیار سنجش یک جامعه این نیست که آیا جنایتی در دل آن رخ داده یا نه؛ تقریباً هر ملتی که تاریخ کافی پشت سر دارد، چنین جنایاتی را از سر گذرانده است. معیار واقعی این است که نهادهای آن جامعه بعداً با حقیقت آن جنایت چه می‌کنند: آیا اسیر اسطوره بازسازی‌گر می‌شوند، یا همچون آن معترضانِ صربستانی که دیوارها را خراب می‌کنند، آن سیاستمداران مخالف، و آن ناظران حقوق بشری که در برابر تمام دستگاه تشریفاتی دولت همچنان می‌کوشند بر روایت واقعی گذشته پافشاری کنند.

ارسال نظر

آخرین اخبار