EN
به روز شده در
کد خبر: ۷۵۷۴۵

سوگواری و عاطفه جمعی؛ سیاست زیستن در دل زخم‌ها

محمد کفیلی

سوگواری و عاطفه جمعی؛ سیاست زیستن در دل زخم‌ها

«آخرالزمون»، اثر جدید‌ روزبه بمانی که سوگنامه دی ماه 1404 است، با یک تصویر تکان‌دهنده آغاز می‌شود: «انگار آخرالزمونه/ جایی که مادرای بی‌جوون می‌رقصن». این آغاز، نه فقط یک شوک عاطفی، که اعلام وضعیت است؛ اعلام جهانی وارونه که در آن عروسی و عزا در هم می‌آمیزند و شادی، صورتک سوگ می‌شود.

روزبه بمانی این‌بار از فقدان فردی عبور می‌کند و به قلمرو سوگ جمعی پا می‌گذارد؛ جایی که «مادر» دیگر یک شخصیت نیست بلکه نشانه‌ یک وضعیت تاریخی است. نوحه و مرثیه در لباس ترانه از همان تکرار کوبنده‌ «سر خاک بچه‌شون می‌رقصن» شکل می‌گیرد و می‌توان فهمید که متن، فقط یک ترانه‌ پاپ نیست بلکه ساختار آن به نوحه‌های آیینی نزدیک می‌شود؛ به آن سنتی که در آن خطاب مستقیم، تکرار و اوج‌گیری جمعی نقش اصلی را دارند.

وقتی راوی می‌گوید «کجایی»، این پرسش دیگر یک پرسش خصوصی از معشوق نیست؛ شبیه همان خطاب‌های آیینی است که در مرثیه‌ها تکرار می‌شوند تا غیبت را به حضور بدل کنند. «لالایی» نیز در همین مسیر حرکت می‌کند. لالایی در فرهنگ ایرانی، آوازِ خواب و امید است؛ وعده‌ فردا برای کودکی که قرار است بزرگ شود؛ اما اینجا لالایی نوحه می‌شود؛ وعده‌ آینده‌ای که پیش از رسیدن، دفن شده است.

این جابه‌جایی معنایی، شعر را در امتداد سنت مرثیه قرار می‌دهد، اما با یک تفاوت مهم؛ سوگ از حوزه‌ قدسی فاصله می‌گیرد و به اکنونِ اجتماعی پرتاب می‌شود. حتی تصویر «عروسی» بر سر خاک، یادآور همان وارونگی آیینی است که در سوگ جوانان دیده می‌شود؛ جایی که مرگِ نابهنگام، در زبان آیین به «دامادی» یا «عروسی آسمانی» تعبیر می‌شود.

بمانی اما این استعاره را با لحنی تلخ و انتقادی به کار می‌برد؛ عروسی اینجا نشانه‌ شکوه نیست، نشانه‌ یک فاجعه است. اگر در بسیاری از آثار پیشین بمانی، سوگ در سطح رابطه عاشقانه باقی می‌ماند، در این شعر فقدان، وجهی جمعی پیدا می‌کند. ترکیب «مادرای بی‌جوون» نشان می‌دهد که با یک رخداد منفرد مواجه نیستیم؛ با یک پدیده روبه‌رو هستیم. این همان نقطه‌ای است که می‌توان شعر را از منظر جامعه‌شناسی سوگ خواند. در جامعه‌ای که مرگ‌های تکرارشونده رخ می‌دهد، سوگ دیگر صرفاً تجربه‌ای خصوصی نیست. سوگ به حافظه‌ی جمعی تبدیل می‌شود.

حالا تکرار «کجایی» در این متن، شبیه پژواک یک مطالبه‌ی عمومی است؛ پرسشی که بی‌پاسخ مانده و همین بی‌پاسخی آن را به فریاد بدل می‌کند. عبارت «شرم نمردن بعد تو» نیز به یکی از مفاهیم شناخته‌شده‌ی جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سوگ نزدیک می‌شود: عذاب وجدان بازمانده. بمانی به عنوان زبان و نماینده مادران، پدران و تمامی سوگواران نه‌تنها داغدار است، بلکه از زنده ماندن خود شرم دارد. این حس، زمانی شدت می‌گیرد که فقدان، رنگ جمعی بگیرد؛ گویی هر بازمانده‌ای خود را بدهکارِ غایبان می‌بیند.

اگر این ترانه را در پرتو ایده‌های سارا احمد در کتاب سیاست فرهنگی احساس بخوانیم، «آخرالزمون» فقط بازنمایی اندوه نیست؛ بلکه صحنه‌ی گردش عاطفه است. احمد ما را دعوت می‌کند به بدن‌ها فکر کنیم؛ به خستگی مزمن، اضطراب، فرسایش روانی و نیازهای ابتدایی برای ادامه‌ی زندگی: امنیت، گرما، نفس کشیدن، لحظه‌ای آسودگی.

در چنین بستری، تکرار «کجایی» را می‌توان نه فقط یک خطاب آیینی، بلکه تلاشی برای بازآرایی امکانِ زیستن دانست. 

اما شعر در تاریکی مطلق متوقف نمی‌شود. پایان‌بندی با تصویر «ریشه» و «باغ» افق دیگری می‌گشاید: «تو ریشه کردی تو زمین/ این باغ گل میده یه روز»؛ اینجا مرگ، به بذر تبدیل می‌شود و فقدان، به امکان رویش. این همان سازوکاری است که جوامع برای ادامه دادن به آن نیاز دارند. تبدیل درد به معنا.

سوگ اگر فقط سوگ بماند، فرسوده می‌کند؛ اما اگر به روایت و نماد بدل شود، می‌تواند نیرویی برای بقا بسازد. در این شعر، «شاخه‌ها» که «از خاک بیرونه هنوز» فقط تصویر امید نیستند؛ تصویر استمرارند. گویی غایبان، از طریق یاد و نام و اثر، همچنان در زیستِ جمعی حضور دارند. «آخرالزمون» در مرز میان ترانه، نوحه و بیانیه‌ی عاطفی ایستاده است. از یک‌سو با بهره‌گیری از تکرار، خطاب مستقیم و لالایی، به سنت مرثیه‌ ایرانی متصل می‌شود؛ از سوی دیگر، با تصویر مادران داغدار و حس شرم بازماندن، وارد قلمرو جامعه‌شناسی سوگ می‌شود و فقدان را به مساله‌ای جمعی بدل می‌کند.

در جهانی که «عروسی» بر «خاک» برپا می‌شود، شعر تلاش می‌کند حداقل یک کار انجام دهد؛ نام‌بردن از غیبت و شاید همین نام‌بردن، نخستین گام برای تبدیل سوگ به حافظه و حافظه به آینده باشد.

ارسال نظر

آخرین اخبار