EN
به روز شده در
کد خبر: ۱۰۱۸۵۷

ماجرای مفقود شدن ۱۷ صیاد کنارکی در زمان آتش‌بس/ از ناخدای دهه شصتی تا ملوان دهه هشتادی

لنج شاهین ۲ که در نخستین روزهای اتش‌بس ایران و آمریکا با ۱۷ خدمه برای صید ماهی به دریا زده بود، در آخرین تماسش از پرواز بالگرد آمریکایی بالای سرشان خبر داده بود.

ماجرای مفقود شدن ۱۷ صیاد کنارکی در زمان آتش‌بس/ از ناخدای دهه شصتی تا ملوان دهه هشتادی

۱۵ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵، در روزهای اول آتش بس ایران وآمریکا، بود که لنج «شاهین۲» با امید برگرداندن رونق به سفره خانواده‌ها، بعد از چند ماه بیکاری دوران جنگ، لنگرگاه بندر کنارک را به قصد دریا ترک کرد. اما حالا با گذشت حدود ۹۰ روز، این لنج و سرنشینان آن نه در امواج دریا که در بی‌خبری و سکوت و بدتر از آن در سیل حوادث ریز و درشت ناپدید شده‌اند و این سکوت نه‌تنها روان خانواده‌های چشم‌انتظار ۱۷ صیاد آن، بلکه بلکه وجدان هر انسانی را به درد می‌آورد.

راوی قصه پرغصه ناپدید شدن حمید بلوچ، مهران رنجبر، اسماعیل بکرا، ‌حامد دهانی، جاسم دهانی، ‌مهرزاد دهانی، عادل رزمی، خالد رزمی، فرید رزمی، محمد رزمی، عبدالله روح‌افزا، اقبال گنگذاری، مهران بلوچ، رضا پیرایش، محمد رییسی، مرابخش نوحانی و یک خدمه اهل پاکستان، «ناخدا نوید بلوچ» است؛ مردی که چهره‌اش در همان نگاه اول صیادی در گرمای سوزان آب‌های جنوب وطن را فریاد می‌زند. ناخدا با لهجه صمیمی کنارکی از روزی می‌گوید که از برادرش «حمید بلوچ» ناخدای لنج شاهین ۲ و خدمه همراهش خبری نشد!

پرواز شوم کرکس آمریکایی؛ آغاز بی‌خبری از شاهین ایرانی

۱۷ اردیبهشت، ۳۰ دقیقه بامداد، آخرین باری بود که چند لنج ایرانی صدای ناخدا حمید را از فاصله ۷۰ مایلی سواحل عمان شنیدند؛ درست همان موقعی که بالگرد آمریکایی بالای سر لنج‌های ایرانی رسیده بود و با پرتاب گلوله‌های منور اقدام به پراکنده کردن لنج‌های صیادی می‌کرد و بعد از آن دیگر نه صدایی از حمید بلوچ و ۱۶ صیاد شاهین ۲ شنیده شد و نه خبری از سرنوشت آنها به کنارک رسید.

ناخدا نوید وقتی می‌خواهد از آن لحظه برایمان بگوید، چشم‌هایش نمناک می‌شود. اما انگار زندگی روی آب صبورش کرده است، اشک‌هایش را به آرامی پاک می‌کند و از بی‌خبری از برادرش می‌گوید: «صیادهای لنج‌های دیگر گفتند بالگرد آمریکایی بقیه لنج‌ها را پراکنده کرد. نیم ساعت بعد همه لنج‌ها توانستند از حال هم با خبر شوند، الا شاهین ۲. شاید تلفن ماهواره‌ای ناخدا حمید از کار افتاده بود و دیگر سرنخی هم از آنها پیدا نشد که نشد!»

ناخدای دهه شصتی که ۴ بچه دارد

ناخدا نوید که تلاش می‌کرد به آرامی ماجرای برادرش و لنج پدری را تعریف کند، وقتی پرسیدم «برادرت ناخدا حمید چند ساله است؟ بچه هم دارد؟» باز هم طوفانی شد، اما تلاش می‌کرد طوفان درونش را پشت چهره آفتاب سوخته‌اش پنهان کند. هر چند تلاش ناخدا قابل ستایش بود، اما امان از اشک‌هایی که بی‌موقع سیل و طوفان را به هم می‌دوزند، درست مثل شب‌های مواج دریا؛ شب‌هایی که نوید و حمید و خیلی‌های دیگر از نوجوانی به دریا زده بودند و با دست پر آمده بودند. آخر آن زمان‌ها خبری از کرکس نبود.

عرق شرم روی پیشانی‌ام نشسته بود و به دهانی که بی‌موقع باز شده بود و چشمان مردی را تر کرده بود، لعنت می‌فرستادم که صدای ناخدا نوید را شنیدم که می‌گفت: «حمید متولد ۱۳۶۹ است و ۴ بچه دارد. بچه بزرگ ۱۰ ساله و بچه کوچک هم دختر یک ساله است و هر شب بهانه بابا را می‌گیرد. ما هیچ جوابی برای بچه‌های حمید نداریم.»

همیشه فکر می‌کردم ناخداها مردهایی پا به سن گذاشته شبیه ناخدا خورشید هستند، اما ناخدای لنج شاهین۲ از همان نسل دهه شصتی خودمان است و انگار کلکسیون بدبیاری‌های دهه شصتی‌ها هنوز جا دارد که مفقود شدن ناخدا حمید هم به آن اضافه شده است، آن هم روی آب؛ جایی که حمید بلوچ بیشتر از خشکی با آن مأنوس است.

به خودم و آمدم پرسیدم: «راستی جوان‌ترین صیاد شاهین ۲ چند ساله است؟» این بار «ساجد بلوچ» برادر کوچک‌تر ناخدا نوید و ناخدا حمید جواب داد و گفت: «از همه کوچک‌تر «اسماعیل بوکرا» بود؛ دهه هشتادی بود».

اصلا نفهمیدم ساجد چه می‌گوید، از وقتی که وارد اتاق شده بود، مغموم اما مغرور و ساکت بود و هر وقت چشم‌هایش تر می‌شد، نگاهش را می‌دزدید. به نظر می‌آمد بعد از مفقود شدن ناخدا حمید و لنج پدرشان «ناخدا عبدالصمد» ـ ناخدای معروف کنارک - حالا دیگر بزرگ‌ترین سرمایه ساجد دهه هفتادی غرور مردانه‌اش بود؛ سرمایه‌ای که هزاران کرکس آمریکایی هم نمی‌توانند از او بگیرند.

جوان‌ترین صیاد لنج شاهین ۲ فقط ۱۷ سال سن دارد!

وقتی حرف اسماعیل به میان آمد، ناخدا نوید و ساجد، حمید و دختر یک ساله او را فراموش کردند! ناخدا نوید با بغض گفت: «جای بچه ۱۶ ساله در مدرسه است نه روی لنج» و ساجد با عجله دنبال کپی کارت ملی اسماعیل لابه‌لای کپی کارت ملی بقیه صیادان می‌گشت و بالاخره پیدا کرد و نشانم داد؛ جوان‌ترین صیاد شاهین ۲ اسماعیل بوکرا متولد ۱۱ تیر ۱۳۸۸ است.

سن و نام و نشان اسماعیل آنقدر برای ناخدا نوید بلوچ مهم بود که آنها را روی یک تکه کاغذ نوشت و به دستم داد تا میان درد و دل‌ها یادم نرود؛ وقتی ناخدا می‌نوشت از خودم می‌پرسیدم اسماعیل ۱۱ تیر امسال - روز تولدش - کجا بود؟ امان از فکرهای آشفته‌ای‌ که ذهن را مثل بازار مسگرها می‌کند؛ ناخدا وقتی از اسماعیل حرف می زد مدام می‌گفت بچه ۱۶ ساله! و من با خودم می‌گفتم ناخدا چون ۱۷ ساله شدن اسماعیل را ندیده است هنوز فکر می‌کند او ۱۶ ساله است ولی اسماعیل بوکرا درست یک ماه پیش ۱۷ ساله شد، اما کجا؟ فقط خدا عالم است.

وقتی از برادران ناخدا حمید پرسیدم تا حالا کجا دنبال برادر گمشده، گشته‌اند؟ اسم صلیب سرخ، هلال احمر و سفارتخانه های پاکستان و عمان را آوردند؛ گفتم: خب، نتیجه؟ گفتند: «فعلا هیچ»! اما این هیچ لعنتی چقدر روی دل مادر ناخدا حمید سنگینی می‌کند؟ اصلا وقتی نوه‌هایش را بغل می‌کند تا آرامشان کند، «هیچ» را که این روزها به وسعت «جای خالی حمید بلوچ» است، کجا پنهان می‌کند تا دختر یک ساله نبیند و بهانه بابا را نگیرد؟ آخر جای خالی پسرش همه جای خانه، همه جای کنارک اصلا همه جای دریاست! حتی ناخدا نوید ۴۰ ساله هم شاید برای بهانه دوری برادرش پنهانی به دریا بزند!

جرات نکردم از برداران بلوچ حال این روزهای «ناخدا عبدالصمد» را بپرسم چون می‌دانم به رسم بزرگان، بزرگی می‌کند، هر چند یک سال است که روی عرشه لنجش نایستاده و حالا هم دریا پسرش را به مقصد نامعلومی برده اما او پناه خانواده و شهرش است و به احترام این همه بزرگی و رنج سی ساله‌اش برای شاهین ۲، دست به سینه می‌ایستم برای آرامش دل دریایی‌اش دعا می‌کنم اما دلم نیامد از رنج مادر ناخدا حمید بگذرم و چیزی نپرسم؛ پسر ارشدش تمام این ۳ ماه بی‌قراری او را در یک جمله خلاصه کرد: «شب‌ها سر سجاده اینقدر برای حمید دعا می‌کند که بیهوش می‌شود».

ساجد که حال برادرش را دید رشته کلام را به دست گرفت و گفت: «ما فکر می‌کنیم صیادها زنده هستند چون لنج‌های دیگر هیچ اثری از پیکر عزیزان ما روی آب ندیده‌اند» و شروع کرد به توضیح دادن درباره اینکه اگر لنجی آسیب ببیند یا خدای ناکرده صیادان از بین بروند بدن‌های آنها روی آب می‌آید اما ذهنم خسته بود و اصلا نمی‌فهمیدم ساجد چه می‌گوید، هر سوالی که می‌پرسیدم با صورت به در و دیوار «هیچ» می‌خوردم! لعنتی چه عظمتی دارد و من بی‌خبر بودم، کاش زودتر می‌دانستم و از نشانه‌ها کمتر می‌پرسیدم! «بی‌خبری» تنها خبری که لابه لای روایت نوید و ساجد موج می‌زند!

سایه‌ سنگین اسارت؛ آیا صیادها در کمپ‌های خارجی هستند؟

با هر سختی بود به خودم مسلط شدم و تمام توانم را خرج گفتن یک جمله کردم: «تا حالا مورد مشابهی اتفاق افتاده که صیادها زنده برگردند؟» ساجد با چهره‌ای مصمم گفت: «سال‌ها پیش چند صیاد در آب‌های عمان اسیر و به کمپی در این کشور منتقل شدند. بعد از مدت‌ها یکی از صیادها توانست با نگهبانی ارتباط بگیرد. شماره صاحب لنج را به او داده بود و نگهبان نیز تماس گرفته بود و محل کمپ لو رفته و صیادها آزاد شدند. حالا هم ما فکر می‌کنیم آمریکایی‌ها، صیادهای ما را اسیر کردند و به کمپی در عمان برده‌اند».

ناخدا نوید هر بار که اسم آمریکایی‌ها می‌آمد، با عصبانیت می‌گفت: «باید به جنایت این‌ها رسیدگی شود زمان جنگ و احتمال اینکه آمریکایی‌ها به صورت زمینی وارد کنارک شوند زن‌ها و بچه‌ها را به روستاهای اطراف فرستادیم اما همه مردها برای دفاع از شهر ماندند - البته بعد از چند روز آنها را برگرداندیم. بعد آتش‌بس شد و صیادان به دریا زدند که این‌طور شد...»

خواستم کمی مسیر گفت و گو را عوض کنم و از ساجد پرسیدم تا حالا به این فکر کردی که به جای کار روی لنج به کشورهای حاشیه خلیج فارس بروی؟ ساجد بلوچ، متولد ۷۷ که هم بیکاری صیادها را در جنگ دیده است، آن هم درست زمانی که اوج فصل صید و صیادی بود و هم برای پیدا کردن ردی از برادرش به هر دری زده بود و تا تهران هم آمده بود، محکم گفت: «نه».

آهسته گفتم: «رحمت به نان پدر و شیر مادرت»، رمق به تنم برگشته بود؛ انگار لابه لای حرف‌ها سرنخی از ناخدا حمید پیدا شده بود و داشتم فکر می‌کردم اگر ناخدا حمید اینجا بود چقدر می‌توانست شبیه ساجد باشد، اصلا ساجد همان حمید گمشده ما شده بود، ساجد دانشجوی روانشناسی و به قول ناخدا نوید مثل حمید از نوجوانی ترک تحصیل نکرده بود اما مثل او مثل همه ناخداها غیرت در وجودش حرف اول و آخر را می‌زد.

مهاجرت نکردیم تا نان‌آور خودمان و دیگران باشیم

سوال از مهاجرت به کشورهای عربی برای برادر بزرگتر - ناخدا نوید – سنگین بود، شاید سنگین‌تر از مفقود شدن حمید، با خودم فکر می‌کردم که مهاجرت به عمان، امارات، قطر و کویت برای ناخدا نوید یعنی مفقود شدن کنارک، ناخدا عبدالصمد و بیش از سی سال رنج برای شاهین ۲، مادر، خواهرها، برادرها و حتی دریا و در یک کلام «هیچ» شدن و این هیچ چه عذابی بود.

ناخدا گفت: «ما اینجا مانده‌ایم و این همه رنج می‌کشیم تا به اقتصاد کشور کمک کنیم حتی لنج من را که کارفرما هستم بیمه نمی‌کنند تا این روزها به دردم بخورد. کسی چه می‌داند چند ماه دور از خانواده روی آب بودن یعنی چه؟ بعضی روزها صیادها با تن ماهی شکمشان را سیر می‌کنند. اما همه این رنج‌ها را فقط برای کشور و امرار معاش خانواده به جان می‌خریم، چرا باید مهاجرت کنیم!؟»

وقتی ناخدا نوید از سختی‌های روی لنج حرف می‌زد، احساس می‌کردم جنگ برای آنها خیلی زودتر از ۹ اسفند شروع شده است، خیلی زودتر، شاید از روزی که اولین ناخدا با لنجش به دریا زد! ناخدا نوید از صیادی گفت که با وجود معلولیت پا به خاطر کودکش، مسافر شاهین ۲ شده بود تا شرمنده زن و فرزند نشود و توصیه‌های حمید برای اینکه مراقب فرزندان بیمارش باشد.

ساجد که با سر حرف‌های برادر بزرگ‌تر را تایید می‌کرد وقتی او مکث کوتاهی کرد از من پرسید شما چطور از مهاجرت حرف می‌زنید؟ رفتن به کنار اصلا می‌دانید اگر لنج را می‌فروختیم و پولش را در بانک‌های کشورهای همسایه سرمایه‌گذاری می‌کردیم، چه سودی به دست می‌آوردیم؟ اما این کار را هم نکردیم چون می‌خواستیم خودمان روی آن کار کنیم و چند صیاد دیگر نان به خانه ببرند.

ناخدا نوید و برادر کوچکترش بعد از یک ساعت واگویه کردن روزگار سخت مردمی که عمر رنج‌هایشان به بلندی آفتاب و پهنای اقیانوس بود به امید اینکه بتوانیم اثری از برادر، دو پسر عمو و سایر دوستانشان پیدا کنیم از خبرگزاری رفتند، لحظه خداحافظی به ناخدا گفتم: «امیدوارم به زودی تماس بگیرید و ناخدا حمید بقیه ماجرا را از ۱۷ اردیبهشت برایمان تعریف کند».

ناخدا انگار یک لحظه صحنه آزادی برادرش را تجسم کرد و بعد از یک ساعت بالاخره خندید و با گفتن «انشاءالله» از پله‌ها پایین رفت. فقط خدا می‌داند همان یک لحظه تجسم آزادی ناخدا حمید با چهره ناخدا نوید چه کرد!؟ همانطور که فقط خدا می‌داند که الان ناخدا حمید و صیادها کجا هستند. آیا خدا نگهبان دلسوزی سر راهشان می‌گذارد؟

مزاحمت‌های آمریکایی‌ها در آب‌های منطقه، مسیرهای سنتی معیشت مردم در سواحل جنوبی را مسدود کرده است و سرنوشت لنج «شاهین ۲» را از یک حادثه دریایی ساده فراتر برده است و به یک بحران چندبعدی تبدیل کرده است.

مفقود شدن ۱۷ صیاد این لنج، نه تنها یک فاجعه انسانی و نشانی از یک گسست عمیق میان جامعه صیادی و سنتی و نهادهای پاسخگو است بلکه ضرورت رسیدگی به حضور خطرآفرین بیگانگان در منطقه را گوشزد می‌کند.

علاوه بر این روایت ناخدا نوید بلوچ پرده از یک بحران ساختاری در میان صیادان ایران برمی‌دارد. او با اشاره به دلیل رفتن به دریا در آن شرایط سخت، بارها از فشار اقتصادی سخن گفت و یادآور شد: «ما در شرایط جنگی و اقتصادی دشواری هستیم. پس از آتش‌بس، ملوانان برای امرار معاش به دریا رفتند. صیادان با شکاف بزرگی میان هزینه‌ها و درآمدها مواجه‌اند؛ تجهیزات را با ارز بالا می‌خرند اما ماهی را با ریال می‌فروشند.»

حالا با گذشت نزدیک ۹۰ روز، هنوز هیچ اثری از بقایای لنج یا سیگنالی از سرنوشت ۱۷ صیاد اهل کنارک منتشر نشده است؛

- آیا لنج شاهین ۲ در جریان عملیات‌های نظامی خارجی، اسیر شده است؟

- چرا در منطقه‌ای که تحت نظارت شدید است، هیچ ردی از این حادثه یافت نمی‌شود؟

- چرا سیستم‌های حمایتی و بیمه‌ای، صیادان را در دریا رها کرده‌اند؟

- و مهم‌تر از همه آمریکایی‌ها چه جان مردم منطقه می‌خواهند؟

اکنون خانواده‌های مفقودین، خواهان شفاف‌سازی نهادهای مسئول و یافتن حقیقتی هستند که در اعماق اقیانوس گم شده است.

*رونوشت اوراق هویتی ۱۷ صیاد لنج شاهین ۲ در تحریریه خبرگزاری جمهوری اسلامی برای ارائه به نهادهای ذیربط موجود است.

برچسب ها

ارسال نظر

آخرین اخبار