EN
به روز شده در
کد خبر: ۸۲۶۱۸
چرا مقاله ظریف به میدان تازه نزاع سیاسی در داخل ایران بدل شد؟

صلح‌نویسی زیر آتش/ جدال بر سر یک مقاله ظریف در مرز باریک جنگ و صلح

تحریریه آوش/ ظریف از یک مذاکره جامع سخن گفت؛ مذاکره‌ای که فقط محدود به توقف موقت درگیری نباشد، بلکه پرونده‌های اصلی اختلاف را در بر بگیرد؛ از موضوع هسته‌ای تا رفع تحریم‌ها، از ترتیبات امنیتی منطقه تا مسئله تنگه هرمز و عبور و مرور انرژی. به بیان دیگر، او از یک مصالحه محدود حرف نزد؛ از یک بسته بزرگ حرف زد که قرار است همزمان چند بحران را مهار کند

صلح‌نویسی زیر آتش/ جدال بر سر یک مقاله ظریف در مرز باریک جنگ و صلح

در هفته‌ای که از انتشار مقاله محمدجواد ظریف گذشته، نه‌تنها از دامنه بحث‌ها کاسته نشده، بلکه خودِ متن به یکی از ماندگارترین نقاط اصطکاک در فضای سیاسی ایران تبدیل شده است؛ گویی آنچه در ابتدا یک یادداشت در فارن افرز بود، حالا به سندی برای سنجش نسبت نیروهای سیاسی با «پایان جنگ» بدل شده است. در این فاصله، جنگ نه خاموش شده و نه به نقطه تعیین‌کننده‌ای رسیده؛ بلکه فرسایشی‌تر، پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر  برای دو طرف ادامه یافته است. همین تداوم، باعث شده پرسشی که ظریف مطرح کرد—اینکه «چگونه باید جنگ را تمام کرد» —دیگر یک بحث نظری نباشد، بلکه به مسئله‌ای فوری و روزمره برای سیاست‌گذاران و جامعه تبدیل شود. 

اکنون، با گذشت زمان، روشن‌تر از قبل می‌توان دید که مقاله ظریف نه واکنشی مقطعی، بلکه مداخله‌ای در یک بزنگاه تاریخی بود؛ بزنگاهی که در آن، نه فقط نتیجه جنگ، بلکه شیوه پایان دادن به آن، خود به میدان نزاع تبدیل شده است. از کسانی که همچنان بر ادامه فشار و فرسایش تأکید دارند تا آنان که هشدار می‌دهند فرصت تبدیل دستاوردهای میدانی به نتیجه سیاسی ممکن است از دست برود، همه در یک نقطه مشترک‌اند: این جنگ، صرفاً در میدان نظامی تعیین تکلیف نمی‌شود. در چنین فضایی، مقاله ظریف از همان لحظه انتشار، بیش از آنکه یک متن تحلیلی باشد، به مثابه یک «خط‌کشی سیاسی» عمل کرد؛ خطی میان دو نگاه که هر روز پررنگ‌تر می‌شود. همین شکاف، حالا نه‌فقط درباره ظریف، بلکه درباره خود مفهوم «پایان جنگ» شکل گرفته است. 

وقتی مقاله، از متن فراتر می‌رود

ظریف در مقاله خود کوشید یک گزاره کلیدی را جا بیندازد که ایران اگرچه این جنگ را آغاز نکرده، اما اکنون نباید موقعیت خود را صرفاً در تداوم درگیری تعریف کند. 

از نگاه او، آنچه در میدان به دست آمده، باید به زبان سیاست ترجمه شود؛ یعنی به جای آنکه برتری نسبی به سوخت جنگی طولانی‌تر بدل شود، به دستاوردی تبدیل شود که هم پایان این درگیری را ممکن کند و هم از جنگ بعدی پیشگیری کند. این همان بخش از مقاله بود که بیش از هر چیز دیگر توجه‌ها را به خود جلب کرد؛ ایده «اعلام پیروزی و رفتن به سوی توافق». 
ظریف از دل همین منطق، از یک مذاکره جامع سخن گفت؛ مذاکره‌ای که فقط محدود به توقف موقت درگیری نباشد، بلکه پرونده‌های اصلی اختلاف را در بر گیرد؛ از موضوع هسته‌ای تا رفع تحریم‌ها، از ترتیبات امنیتی منطقه تا مسئله تنگه هرمز و عبور و مرور انرژی. به بیان دیگر، او از یک مصالحه محدود حرف نزد؛ از یک بسته بزرگ حرف زد که قرار است همزمان چند بحران را مهار کند. همین جا بود که برای منتقدانش، زنگ خطر به صدا درآمد. در نگاه آنان، این دیگر صرفاً دعوت به توقف جنگ نبود؛ باز کردن دوباره همان مسیر آشنایی بود که به باورشان بارها آزموده شده و هر بار با بی‌اعتمادی آمریکا و افزایش فشار بر ایران پایان یافته است. 

آنچه امروز، با فاصله از انتشار مقاله، برجسته‌تر شده، این است که پیشنهاد ظریف دقیقاً بر نقطه‌ای دست گذاشته که جنگ‌های فرسایشی در آن تعیین تکلیف می‌شوند، همان لحظه‌ای که «ادامه دادن» دیگر به اندازه «تمام کردن» معنا ندارد. این همان نقطه‌ای است که بسیاری از تحلیل‌های جدید نیز به آن رسیده‌اند؛ این که جنگ، حتی اگر متوقف نشود، ناگزیر به سمت نوعی مدیریت سیاسی سوق پیدا می‌کند. 

روایت ظریف؛ برتری را خرج فرسایش نکنید

درون‌مایه مقاله ظریف را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد که ایران اگر امروز توانسته در برابر فشار نظامی ایستادگی کند و به طرف مقابل نشان دهد که این جنگ آسان، سریع و کم‌هزینه نخواهد بود، باید بداند که این «دست بالا» فقط تا وقتی ارزش دارد که به امتیاز سیاسی تبدیل شود. این نگاه، برخلاف ادبیات معمول روزهای جنگ، بر ادامه نبرد به عنوان فضیلت فی‌نفسه تأکید نمی‌کند. برعکس، هشدار می‌دهد که حتی یک موقعیت نسبتاً برتر هم اگر بیش از حد در میدان مصرف شود، می‌تواند زیر ضرب فرسایش اقتصادی، فشار اجتماعی و تخریب زیرساختی تحلیل برود. 

در واقع، ظریف دارد از همان نقطه‌ای حرف می‌زند که دیپلماسی معمولاً از آن آغاز می‌شود؛ لحظه‌ای که هیچ‌یک از طرف‌ها به پیروزی کامل و قاطع نرسیده‌اند، اما ادامه وضعیت موجود برای هر دو پرهزینه‌تر از قبل شده است. از این منظر، پیشنهاد او نه بر پایه خوش‌بینی به طرف مقابل، بلکه بر پایه این فرض شکل گرفته که جنگ‌های مدرن اغلب نه با شکست مطلق یک طرف، بلکه با نوعی معامله برای مهار هزینه‌ها پایان می‌یابند. مسئله اصلی این است که آیا این منطق در فضای سیاسی امروز ایران خریدار دارد یا نه. 

آن چه در هفته‌های اخیر بیشتر آشکار شده، این است که حتی در سطح بین‌المللی نیز، تحلیل‌ها به همین سمت متمایل شده‌اند؛ از گزارش‌های اندیشکده‌ها تا مواضع غیررسمی برخی دیپلمات‌ها، همگی بر یک نکته تأکید دارند: جنگ فعلی، اگر ادامه یابد، بیشتر از آنکه توازن را تغییر دهد، هزینه‌ها را تصاعدی خواهد کرد. 

خشم رادیکال‌ها؛ چرا این متن این‌قدر حساسیت برانگیخت؟ 

بخش مهمی از تندی واکنش‌ها به مقاله ظریف از اینجا می‌آید که برای منتقدان او، متن تازه فقط یک پیشنهاد نیست؛ امتداد یک سابقه است. آنان مقاله را در پرتو تجربه برجام می‌خوانند؛ تجربه‌ای که از نگاه این جریان، نه‌تنها نتوانست خصومت آمریکا را مهار کند، بلکه با خروج واشنگتن از توافق، بی‌اعتمادی به هر طرح تازه‌ای را به اوج رساند. 

بنابراین وقتی ظریف بار دیگر از توافق، مذاکره جامع و معامله بزرگ سخن می‌گوید، منتقدان او احساس می‌کنند همان نسخه قدیمی با بسته‌بندی جدید دوباره روی میز گذاشته شده است. 

به همین دلیل بود که واکنش‌ها خیلی زود از سطح نقد تحلیلی عبور کرد و وارد قلمرو اتهام‌زنی شد. علی خضریان، نماینده مجلس، از جمله چهره‌هایی بود که تندترین حمله را صورت‌بندی کرد و مقاله ظریف را «فریاد بی‌وطنی» خواند. در این روایت، مسئله دیگر صرفاً اختلاف نظر بر سر یک راهبرد نیست؛ مسئله، قضاوت درباره نسبت نویسنده با «منافع ملی» است. وقتی دعوا به این سطح می‌رسد، روشن است که دیگر میدان بحث، میدان استدلال صرف نیست؛ میدان داوری‌های هویتی و ارزشی است. 

خبرگزاری فارس نیز با همین رویکرد، نه فقط مضمون مقاله بلکه لحن و زاویه نگاه آن را زیر سؤال برد و القا کرد که متن چنان نوشته شده که اگر نام نویسنده از آن حذف شود، به سختی می‌توان تشخیص داد نویسنده در کدام سوی منازعه ایستاده است. این دست حملات، در واقع، تلاشی برای برچسب‌گذاری سیاسی به مقاله بود؛ اینکه این متن نه یک پیشنهاد از دل منافع ایران، بلکه تکرار زبان و مطلوبات طرف مقابل است. در چنین فضایی، طبیعی بود که متن ظریف به سرعت از حوزه تحلیل خارج و به مسئله‌ای امنیتی-تبلیغاتی تبدیل شود. 

از نقد سیاسی تا تهدید علنی

اما آن چه این منازعه را از بسیاری از جدال‌های قبلی متمایز کرد، عبور سریع آن از سطح رسانه و سیاست رسمی به فضای تهدید و هیجان خیابانی بود. سعید حدادیان در یکی از تندترین مواضع، ظریف را تهدید به عذرخواهی کرد و گفت اگر او چنین نکند، به منزلش خواهند رفت. این جنس ادبیات، صرفاً تندی کلام نیست؛ نشانه آن است که اختلاف بر سر مقاله، برای برخی بازیگران، دیگر موضوعی برای بحث در رسانه و نهادهای رسمی نیست، بلکه مسئله‌ای است که باید با فشار مستقیم و ایجاد هراس اجتماعی پاسخ داده شود. 
همزمان، اظهارات برخی مجریان و چهره‌های رسانه‌ای نیز همین مسیر را دنبال کرد؛ دعوت ظریف به رفتن میان مردم و توضیح دادن نسخه‌اش، در ظاهری ساده، حامل پیامی خشن‌تر بود و آن نیز اینکه این ایده نه فقط نامحبوب، بلکه مستحق مجازات اجتماعی است.
چنین واکنش‌هایی نشان می‌دهد فضای جنگ، چگونه ظرفیت آن را پیدا می‌کند که هر پیشنهاد دیپلماتیکی را از قاب سیاست‌ورزی خارج و به موضوعی برای تسویه‌حساب‌های هویتی و بسیج احساسی تبدیل کند. 
این نکته از آن جهت مهم است که در لحظه جنگ، مرز میان نقد سیاسی و تهییج اجتماعی بسیار باریک می‌شود. اگر هر صدای متفاوتی به‌سرعت در مقام «خیانت» یا «بی‌وطنی» بنشیند، میدان تصمیم‌گیری راهبردی تنگ‌تر و پرهزینه‌تر می‌شود. از همین رو، جنجال بر سر مقاله ظریف فقط درباره شخص او نیست؛ درباره این هم هست که در ایرانِ امروز، اساساً تا چه اندازه می‌توان درباره پایان جنگ حرف زد، بی‌آنکه به سرعت زیر ضرب اتهام و تهدید رفت. 

جنگ و صلح در خاورمیانه

دفاع از ظریف؛ وطن‌دوستی در زبان دیپلماسی

در برابر این موج، گروهی از چهره‌های نزدیک‌تر به جریان اعتدال و اصلاح‌طلبی کوشیدند مقاله ظریف را نه نشانه ضعف، بلکه شکلی از وطن‌دوستی عقلانی معرفی کنند. عباس آخوندی از صریح‌ترین حامیان او بود و استدلال کرد که پیشنهاد ظریف، حفظ وضعیت تهاجمی ایران را با حل‌وفصل سیاسی جنگ جمع کرده است. در این خوانش، مسئله بر سر «تسلیم» یا «عقب‌نشینی» نیست؛ مسئله بر سر آن است که کشوری که توانسته در برابر ضربه نظامی دوام بیاورد، چگونه باید از این دوام برای مهار خسارت‌های بیشتر استفاده کند. 

حسام‌الدین آشنا نیز سعی کرد بحث را از سطح هیجان به سطح متن بازگرداند. او تأکید کرد مقاله باید کامل خوانده شود و نباید تنها از عنوان یا چند گزاره جداشده درباره آن داوری کرد. این دفاع، در واقع، یک نکته کلیدی را برجسته می‌کرد: منتقدان ظریف بیش از آنکه با تمام منطق مقاله درگیر شوند، با نماد سیاسیِ ظریف درگیر شده‌اند. برای آنان، نام ظریف خودِ مسئله است؛ به همین دلیل، حتی اگر او از موضع قدرت و حفظ برتری ایران نیز درباره مذاکره حرف بزند، باز هم متنش به عنوان احیای «منطق گذشته» خوانده می‌شود. 

اینجاست که شکاف سیاسی بر سر مقاله، به شکاف عمیق‌تر بر سر تعریف «منافع ملی» می‌رسد. یک طرف می‌گوید منافع ملی یعنی تبدیل به‌موقع قدرت به توافق و جلوگیری از فرسایش. طرف دیگر می‌گوید منافع ملی یعنی حفظ همه اهرم‌ها تا آخرین لحظه و بی‌اعتمادی کامل به هر نسخه‌ای که بوی معامله بدهد. در نتیجه، مقاله ظریف نه‌فقط درباره پایان جنگ، بلکه درباره دو تلقی متفاوت از عقلانیت سیاسی در جمهوری اسلامی است. 

اما گذشت زمان یک نکته دیگر را هم روشن‌تر کرده که دفاع از مذاکره در این شرایط، دیگر صرفاً دفاع از یک سلیقه سیاسی خاص نیست؛ دفاع از این ایده است که سیاست خارجی، حتی در لحظه جنگ، نمی‌تواند فقط با زبان میدان اداره شود. هرچه جنگ طولانی‌تر شده، این پرسش نیز پررنگ‌تر شده که اگر قرار است روزی این درگیری پایان یابد، آن پایان از چه مسیری خواهد گذشت؟ از امتداد نامحدود فشار، یا از یک نقطه چرخش سیاسی؟ همین سؤال است که سبب شده دفاع از ظریف، عملاً دفاع از حق طرح این پرسش هم باشد. 

مقاله‌ای که به آینه شکاف بزرگ‌تر تبدیل شد

در میانه این دو قطب، مواضعی هم مطرح شد که کوشیدند نه به‌طور کامل با ظریف همراه شوند و نه در صف حمله‌کنندگان بایستند.یوسف پزشکیان نمونه‌ای از همین نگاه میانه بود. او اصل استدلال ظریف را فهم‌پذیر دانست، اما نقد کرد که این نسخه بیشتر به شرایط پیش از جنگ تعلق دارد تا وضعیت کنونی. این موضع، در واقع، یکی از مهم‌ترین پرسش‌های واقعیِ این مناقشه را آشکار می‌کند که آیا هنوز می‌توان با ابزارهای قدیمیِ چانه‌زنی، از دل یک جنگ تازه و موازنه‌ای تازه، توافقی پایدار بیرون آورد؟ 
به همین دلیل، مقاله ظریف از یک متن فراتر رفت و به یک «آینه اختلاف» تبدیل شد؛ آینه‌ای که در آن، هم بحران اعتماد به آمریکا دیده می‌شود، هم خاطره زخم‌خورده برجام، هم ترس از فرسایش زیرساختی، هم وسوسه استفاده از اهرم‌های تازه، و هم اضطراب از اینکه مبادا هرگونه بحث درباره مذاکره، به معنای نادیده گرفتن هزینه‌های این جنگ تعبیر شود. 
در چنین وضعی، جنجال بر سر ظریف در اصل جنجال بر سر یک نام نیست؛ جدال بر سر این است که جمهوری اسلامی می‌خواهد جنگ را در کجا و چگونه متوقف کند. 
از این منظر، متن ظریف یک خاصیت مهم دیگر هم داشت که اختلاف‌ها را از زیر لایه‌های کلی‌گویی بیرون کشید و عیان کرد. تا پیش از این، بسیاری از نیروهای سیاسی از «مقاومت» و «ایستادگی» سخن می‌گفتند، بی‌آنکه روشن کنند این ایستادگی قرار است به چه افق سیاسی‌ای ختم شود. مقاله ظریف این ابهام را برهم زد؛ زیرا طرف‌ها را واداشت نسبت خود را نه فقط با اصل جنگ، بلکه با پایان آن روشن کنند. 

جنگی که پایان روشن ندارد

اگر مقاله ظریف جرقه یک جدال سیاسی شد، دلیلش فقط محتوای آن نبود؛ بلکه این واقعیت بود که جنگ فعلی، برخلاف بسیاری از تصورهای اولیه، به نقطه‌ای رسیده که پایان آن دیگر نه در میدان، بلکه در ذهن تحلیلگران و سیاست‌مداران محل نزاع است. نشانه‌ها نشان می‌دهد این درگیری از همان ابتدا با یک فرض نادرست آغاز شد که فشار نظامی می‌تواند به‌سرعت ایران را وادار به تغییر رفتار یا حتی تغییر ساختار قدرت کند. اما آنچه در عمل رخ داد، دقیقاً عکس این بود. 
ایران، با وجود ضربات و هزینه‌های سنگین، نه‌تنها فرو نپاشید، بلکه در برخی سطوح نشانه‌هایی از انسجام بیشتر بروز داد. 

در مقابل، آمریکا نیز به اهداف اعلامی خود نزدیک نشد و حالا با جنگی مواجه است که نه پیروزی سریع در آن ممکن بوده و نه خروج کم‌هزینه از آن ساده است. نتیجه، شکل‌گیری یک وضعیت فرسایشی است؛ جنگی که در آن هر طرف می‌تواند دیگری را آزار دهد، اما به‌سادگی قادر به شکست دادن او نیست. 
در قلب این وضعیت، یک‌عدم تقارن اساسی قرار دارد. آمریکا برای آن‌که این جنگ را موفقیت‌آمیز بداند، باید به مجموعه‌ای از اهداف گسترده دست یابد اما ایران برای آن‌که «بازنده» نباشد، تنها به یک چیز نیاز دارد و آن دوام آوردن و افزایش هزینه برای طرف مقابل است و همین تفاوت، معادله را به‌طور طبیعی به سمت بن‌بست سوق داده است. 

آنچه در هفته‌های گذشته بیش از پیش آشکار شده، این است که این جنگ به همان اندازه که در آسمان و دریا و مرزها جریان دارد، در محاسبات اقتصادی و روانی هم در حال پیشروی است. بازارها، زیرساخت‌ها، امنیت انرژی، افکار عمومی و حتی نحوه روایت‌سازی رسانه‌ای، همه به بخشی از این درگیری تبدیل شده‌اند. همین چندلایه شدن جنگ است که «پایان روشن» را دشوارتر کرده؛ زیرا حالا دیگر سخن فقط بر سر توقف شلیک نیست، بلکه بر سر مهار زنجیره‌ای از پیامدهاست که هر روز گسترده‌تر می‌شود. 

تنگه هرمز؛ اهرم یا ...؟ 

در چنین شرایطی، یکی از مهم‌ترین متغیرهای بازی، تنگه هرمز است؛ گذرگاهی که به‌جای آن که صرفاً یک مسیر انرژی باشد، به یک ابزار سیاسی تبدیل شده است. کاهش تردد کشتی‌ها، افزایش هزینه‌های بیمه و اختلال در جریان انرژی جهانی، نشان داده که حتی بدون بسته شدن کامل این مسیر، ایران توانسته از آن به‌عنوان یک اهرم فشار مؤثر استفاده کند. 
اما همین اهرم، در دل خود یک تناقض هم دارد. از یک سو، می‌تواند قدرت چانه‌زنی تهران را افزایش دهد و طرف مقابل را به پذیرش مذاکره نزدیک کند. از سوی دیگر، اگر بیش از حد استفاده شود، می‌تواند به اجماع‌سازی گسترده‌تر علیه ایران منجر شود و حتی زمینه‌ساز مداخله‌های جدید شود.
این همان نقطه‌ای است که برخی تحلیل‌گران بر آن تأکید دارند که اهرم‌ها در سیاست خارجی، تاریخ مصرف دارند و اگر در زمان مناسب به کار گرفته نشوند، ممکن است نه‌تنها بی‌اثر، بلکه علیه صاحب‌شان عمل کنند. افزون بر این، اهمیت هرمز فقط در بعد اقتصادی آن خلاصه نمی‌شود. این گذرگاه در سطح نمادین نیز به نقطه‌ای بدل شده که در آن، نسبت میان «قدرت بازدارندگی» و «ریسک انزوای بیشتر» سنجیده می‌شود. به همین دلیل، هر بحثی درباره استفاده از این اهرم، ناگزیر به بحثی درباره مرز میان فشار مشروع و هزینه‌زایی خطرناک برای خود ایران تبدیل می‌شود. همین‌جاست که استدلال ظریف درباره تبدیل اهرم به دستاورد سیاسی، معنای عینی‌تری پیدا می‌کند. 

تنگه هرمز

شکاف در جبهه مقابل

یکی از نکات مهمی که در تحلیل‌های اخیر کمتر به آن توجه شده، ناهمگونی در جبهه مقابل ایران است. برخلاف تصور ساده‌انگارانه‌ای که آمریکا، اسرائیل و کشورهای منطقه را یک بلوک واحد می‌بیند، در واقعیت شکاف‌های مهمی میان این بازیگران وجود دارد. 
آمریکا بیش از هر چیز به‌دنبال راهی برای مدیریت هزینه‌ها و یافتن یک مسیر خروج است؛ به‌ویژه در شرایطی که فشار اقتصادی داخلی، افزایش قیمت انرژی و ملاحظات سیاسی بر تصمیم‌گیری‌های واشنگتن سایه انداخته است. 

در مقابل، اسرائیل نگاه متفاوتی دارد و تمایل دارد این جنگ تا حد ممکن ادامه یابد تا به تضعیف ساختاری ایران منجر شود و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس نیز در موقعیتی دوگانه قرار دارند و از یک سو نگران قدرت ایران هستند و از سوی دیگر، از بی‌ثباتی گسترده و آسیب به زیرساخت‌های منطقه‌ای هراس دارند. 
این تفاوت در اهداف، رسیدن به یک راه‌حل مشترک را دشوار می‌کند، اما همزمان یک فرصت هم ایجاد می‌کند: امکان بهره‌برداری از شکاف‌ها. در چنین فضایی، دیپلماسی می‌تواند به‌عنوان ابزاری برای تعمیق این شکاف‌ها و گرفتن امتیاز از طرف‌های مختلف عمل کند؛ چیزی که در منطق مقاله ظریف نیز قابل ردگیری است. 

افزون بر این، ادامه جنگ می‌تواند همین شکاف‌ها را عمیق‌تر کند. هرچه هزینه‌های اقتصادی و امنیتی بالا برود، تمایل برخی بازیگران برای حرکت به‌سوی مهار بحران بیشتر می‌شود و در مقابل، اصرار برخی دیگر بر استمرار درگیری آشکارتر. این ناهمگونی همان چیزی است که در بسیاری از جنگ‌های منطقه‌ای، مسیر دیپلماسی را نه از درِ توافق بزرگ، بلکه از روزنه اختلاف منافع میان طرف‌های مقابل باز کرده است. به بیان دیگر، اگر میدان در حال تولید هزینه است، سیاست می‌تواند از دل همین هزینه‌ها، شکاف‌های مفید برای چانه‌زنی را استخراج کند. 

بازگشت دیپلماسی؛ اجبار یا انتخاب؟ 

در چنین فضایی، پرسش اصلی دوباره به همان نقطه‌ای بازمی‌گردد که ظریف در مقاله خود مطرح کرده بود که آیا باید به سمت مذاکره رفت یا نه؟ پاسخ، برخلاف ظاهر ساده این پرسش، پیچیده است.  از یک سو، تجربه تاریخی نشان می‌دهد تقریباً همه جنگ‌ها در نهایت با نوعی توافق پایان می‌یابند. حتی جنگ‌هایی که با تخریب گسترده و تلفات سنگین همراه بوده‌اند، در نهایت به میز مذاکره ختم شده‌اند. از این منظر، بحث بر سر «اصل مذاکره» نیست؛ بلکه بر سر «زمان، شرایط و میزان امتیازدهی» است. 

از سوی دیگر، بی‌اعتمادی عمیق به آمریکا و تجربه‌های گذشته باعث شده هرگونه پیشنهاد مذاکره، با تردید جدی مواجه شود. این تردید، به‌ویژه در شرایطی که ایران احساس می‌کند توانسته بخشی از فشارها را خنثی کند، بیشتر هم می‌شود. در واقع، دو منطق در برابر هم قرار گرفته‌اند. منطق اول می‌گوید باید از موقعیت فعلی برای گرفتن امتیاز و پایان دادن به جنگ استفاده کرد، پیش از آنکه هزینه‌ها بیشتر شود. منطق دوم می‌گوید هرگونه عجله در این مسیر، به معنای از دست دادن دستاوردهایی است که با هزینه به دست آمده است. 

اما شاید امروز، با گذشت زمان از انتشار مقاله، صورت‌بندی دقیق‌تر این باشد که بازگشت دیپلماسی نه لزوماً یک «انتخاب آزاد»، بلکه بیش از هر چیز یک «اجبار تدریجی» است. در چنین شرایطی، حتی آنان که با زبان مذاکره همدل نیستند، ناگزیر خواهند شد درباره شکل، زمان و چارچوب آن بیندیشند. به همین معنا، مسئله شاید دیگر این نباشد که دیپلماسی بازمی‌گردد یا نه؛ مسئله این است که چه زمانی، با چه توازنی و پس از چه میزان خسارت بازمی‌گردد. 

مقاله ظریف؛ پیش‌درآمد یک چرخش یا یک صدا در حاشیه؟ 

در نهایت، اهمیت مقاله ظریف شاید کمتر در خود متن و بیشتر در بازتاب آن باشد. این مقاله نشان داد که حتی در اوج جنگ، بحث درباره مذاکره نه‌تنها از دستور کار خارج نشده، بلکه به یکی از اصلی‌ترین محورهای اختلاف تبدیل شده است. 

آیا این متن نشانه‌ای از بازگشت دیپلماسی به مرکز سیاست است؟ یا صرفاً صدایی است در حاشیه که در میان هیاهوی جنگ گم خواهد شد؟ پاسخ به این پرسش، بیش از آنکه به خود ظریف مربوط باشد، به تحولات میدان، فشارهای اقتصادی، شکاف‌های بین‌المللی و مهم‌تر از همه، تصمیم‌گیری در داخل ایران بستگی دارد. 

اما یک نکته روشن است که جنگ فعلی، بیش از آنکه صرفاً یک تقابل نظامی باشد، به صحنه رویارویی دو نگاه تبدیل شده است؛ نگاهی که بر ادامه فشار و فرسایش تأکید دارد، و نگاهی که می‌خواهد این فشار را به یک نقطه پایان سیاسی تبدیل کند. مقاله ظریف، در این میان، نه پایان این جدال، بلکه آغاز علنی شدن آن است. 

و شاید امروز، پس از گذشت زمان و سنگین‌تر شدن غبار این درگیری، بتوان با اطمینان بیشتری گفت که ارزش واقعی آن مقاله نه در این بود که فوراً نسخه‌ای پذیرفته‌شده روی میز گذاشت، بلکه در این بود که پرسشی را با صدای بلند مطرح کرد که بسیاری مایل بودند آن را به تعویق بیندازند و آن نیز این بود که جنگ، قرار است با چه منطق و در چه نقطه‌ای پایان یابد؟ 

در این معنا، مقاله ظریف بیش از آن که یک پاسخ نهایی باشد، یادآوری یک ضرورت بود؛ ضرورت فکر کردن به پایان، در میانه اصرار بر ادامه؛ و شاید درست همین‌جا، حساس‌ترین نقطه مناقشه شکل می‌گیرد. امروز دیگر پرسش فقط این نیست که ظریف درست می‌گوید یا مخالفانش. 

پرسش بزرگ‌تر این است که یک نظام سیاسی در میانه جنگ، تا چه حد می‌تواند میان «تاب‌آوری» و «فرسایش»، میان «اهرم»  و میان «شعار پیروزی» و «معنای واقعی پایان» تمایز بگذارد. 
هرچه این جنگ بیشتر طول بکشد، این تمایز حیاتی‌تر می‌شود. چون در جنگ‌های فرسایشی، همیشه خطر آن وجود دارد که طرف‌ها نه در اوج شکست، بلکه در ناتوانی از تشخیص زمان پایان، بیشترین هزینه را بپردازند. 
شاید به همین دلیل است که جدال بر سر مقاله ظریف، در نهایت جدال بر سر یک متن یا یک نام نیست؛ جدال بر سر زمانِ سیاست است. بر سر این‌که آیا باید منتظر ماند تا میدان به‌تنهایی تکلیف همه‌چیز را روشن کند، یا باید پیش از آن که هزینه‌ها از دستاوردها پیشی بگیرد، زبان دیگری را وارد صحنه کرد. در این میان، ممکن است با ظریف موافق بود یا مخالف، اما دیگر دشوار است انکار کرد که او دست‌کم یک واقعیت را به مرکز بحث برگرداند و آن نیز این بود که جنگ‌ها فقط با شلیک آغاز نمی‌شوند و فقط با شلیک هم تمام نمی‌شوند. پایان هر جنگ، لحظه‌ای است که سیاست، دیر یا زود، دوباره خود را تحمیل می‌کند.

ارسال نظر

آخرین اخبار